فریادِ سکوت

هَرگِز وُجودِ حاضِرِ غایِب شِنیده ای...!؟ مَن دَر میانِ جَمعُ و دِلَم جایِ دیگر است...

صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست

مامان: رضا....یه خبری بهت بدم ناراحت نمیشی...؟

من که از لحن گفتنش فهمیدم چه خبری می تونه باشه توی دلم گفتم ولاحول و لا قوة الا بالله و آروم گفتم: چی...؟

آروم خبر رو گفت.....و من هم آروم گفتم الخیر فی ما وقع....و برای اینکه شل شدن زانوهام رو نبینه زود رفتم... 


طبق معمول همیشه هیچ کس نبود که حتی بتونم این خبر دو کلمه ای رو بهش بگم...! به جز علی صفائی حائری...


عین.صاد گفت:« ابراهیم می خواهد به رشد برسد و به رشد برساند و این است که با آن دستور خودش کارد را به دست می گیرد و اسماعیل را می بندد و وقتی می بیند کارد نمی برّد سخت خشمگین شده و آن را بر زمین می کوبد و اگر همین کار را نمی کرد در امتحان باخته بود،که عشقی نبوده و سنجشی نبوده ، فقط حرفی بوده و سخنی.


اما خدای ابراهیم...او نمی خواهد اسماعیل ها کشته شوند، می خواهد ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب دست یابند... »


کتاب رو بستم...

با خدا مرور کردم...که آخه قرار بود...

و قرار بود...

و قرار بود....


اما وقتی دلم آروم گرفت و یادم اومد که قرارها هم دست خداست خودش به زبونم انداخت که بگم إلهی رِضاً بِرِضائِکَ و تَسلیماً لِأمرِک.


صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست            درد از او...صبر از او....همت مردانه از اوست     #عبرت-نائینی



خبر این بود: عقد کرد...!







امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند:
  • ۸ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۷ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۲۲ دی ۹۶

    این بنده ی روسیاه برمی گردد...

    هوا خیلی سرد بود اما به این خلوت نیاز داشتم....

    رفتم و رفتم و رفتم و... 

    گفتم و گفتم و گفتم و...

    این بار صاف و پوست کنده بهش گفتم که باید جوابم رو بده! 

    بلند گفتم: بگو بگو که به این بی حیا امیدی هست...؟

    .

    .

    .

    و دل سپردم به پژواک صدای خودم که نجوا کنان توی گوشم زمزمه می کرد: ... امیدی هست  ...امیدی هست!


    بازم کوتاه نیومدم...

    گفتم باید یه نشونه بهم بدی که بفهمم هنوز بهم امید داری...به آدم شدنم!

    هنوز حرفم تموم نشده بود که تصویر چند دقیقه قبل توی ماشین از جلوی ذهنم رد شد: 

    -مادر: اگه تو هم حفظ قرآن رو شروع می کردی من با تو دوره می کردم.

    -من: اگه تو جدی ازم بخوای و برام جریمه و تشویق بزاری هستم!

    -مادر: باشه،هفته ای چند صفحه تحویل میدی؟

     -من: دو صفحه خوبه...؟

    -مادر: خوبه...

    -من: پس بسم الله...


    /دوازدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی/


    پ.ن: تازه فهمیدم چقدر میشه عاشق خدا بود...



  • ۶ خواندم و دوست داشتم
  • ۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۱۲ دی ۹۶

    تا خرمنت نسوزد...تشویش ما ندانی!

    ...یا حَبیبَ التَّوّابین...

    به فکر فرو رفتم...
    به فکر فرو رفتم و بلافاصله یه لبخند تلخ نشست روی لبم...
    آخه این اولین بار توی این چند سال بود که داشتم بدون واسطه به خودم فکر می کردم...
    اولین باری که نگران خودم شدم...
    تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم...
    چقدر عوض شدم...

    یه ضعف جسمی آروم آروم داره بهم غلبه می کنه...الان که فکر می کنم می بینم این ضعف قبلا هم بوده اما بهش توجهی نمی کردم...
    دم ظهر که می شه دیگه نمی تونم سرپا بایستم...باید درس بخونم....اما نمی تونم...چشمام زود خسته میشه و همه چی به هم می ریزه...شاید به خاطر مطالعه است...شاید به خاطر فشار فکری زیاد این روزاست...شاید به خاطر کم خونیه...نمی دونم...

    اما یه حسی از داخل بهم میگه رضا اون چیزی که آخر این داستان...فردا،دو روز بعد،دو ماه،ده سال،سی سال دیگه تو رو از پا درمیاره همین ضعفه...!
    یه نفر داره از داخل منو ذره ذره تو خودش حل می کنه و من شدیدا احساس می کنم که به قول خانم "حوا" به خودم بدهکارم...

    به
       خودم 
              بدهکارم...

    در 
        حد 
             یک 
                  توجه 
                        ساده
                             ...شاید!


    #بی-حسم #یخ #کِرِخ


    پ.ن یک: دعا کنید مرا...
    پ.ن دوم: راه حلی برای رفع این خستگیِ مفرطِ نمی دانم جسمی یا روحی سراغ ندارید؟




  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶

    ما خسته ایم...خسته ولی ناامید...نه!

     
    ...یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَه...
     
    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
                   کان سوخته را جان شد و آواز نیامد...
                                   این مدعیان در طلبش بی خبرانند
                                                   کان را که خبر شد خبری باز نیامد...
     
    راستش اومدم حرف بزنم...اومدم آتیش درونمو باهاتون سهیم بشم...اومدم از کف دست صاف تر باشم...اما علی صفایی (ره) گفت: 
     
    "مومن کتوم است و این کتمان فقط مربوط به اسرار مگو نیست که کتمان درد و رنج هم هست...تو چه حقی داری آن چه را که دوست به تو داده،با دوست و دشمن او در میان بگذاری؟! آن قدر کم تحمل هستیم که درِ دلمان را باز گذاشته ایم و هرکس در آن خانه گرفته،هرکس از آن خبر دارد...
     
    یک فتنه،یک درگیری،یک رنج،یک ضربه،یک فشار،رزق و بهره ی من است اما مادرم می داند پدرم می داند،دوستم می داند. پس کجاست آن وسعت؟ کجاست آن وجودی که باید مثل کوه باشد؟ به راستی که از کف دست هم صاف تریم...
     
    باید غم ها را تبدیل کنیم و وقتی از آن ها بیرون آمدیم،برای دیگران بازگو کنیم تا آن ها هم از این درد و غم درسی بیاموزند."
     
    دوباره گفتم...چرا من! چرا آدمای دیگه ای که می شناسم این رنج براشون نبوده...؟
     
    یه آیه از قرآن خوند و گفت: " و إن یَمسسکُم قرحٌ فقد مسَّ القومَ قرحٌ مثلُه...همه ی عالم این درد و رنج رو دارند و چیز تازه ای نیست...با این تفاوت که شما امیدی دارید و دیگران همان را هم ندارند...کسی که برای دنیا شب ها بیداری می کشد مثل تو رنج می برد...تازه اگر بمیرد معلوم نیست برای چه کسی مرده! ولی تویی که دو میلیون امید داری،حاضر نیستی یک دقیقه به پا بایستی؟! به راستی که خودمان را لوس کرده ایم. با یک فشار و درگیری چنان آه  و ناله راه می اندازیم که بیا و ببین...خیال می کنیم نوبرش را آورده ایم...مایی که می خواهیم هستی را به دست آوریم نمی خواهیم پوست بیندازیم...؟ "
     
    گفتم: ....قبول،تسلیم!...و به قبر شهید گمنامی که روبروش نشسته بودم خیره شدم...
     
    هوا خیلی سرد بود...خودم بی حس بودم اما سردی هوا رو از آب هایی که روی زمین یخ بسته بودن فهمیدم...
     
    و تو اون لحظه ای که باید می بود کسی و هیچ کس نبود کتاب علی صفایی رو بغل کردم و باهاش گرم شدم...
     
    و اشک...
     
     بعد هم...این رباعی:
     
    گم می شویم گاه ولی ناپدید...نه!
     
               رازیم و فاشمان نکند جز شهید ! نه...
     
                       گریه بهانه ای ست که طوفان به پا کنیم...
     
                                    ما خسته ایم...خسته...ولی ناامید،نه!
     
     
    دعام کنید...
     
    شما هم علی صفایی را غرق شوید...
     
     
     
  • ۸ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۳ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶

    برادرِ دو سال و نیمه!

    امیرعلی دو سال و نیمه! تلفن رو از دست مامانم گرفته و شروع کرده با مادربزرگم صحبت کردن...

    -الو...سلام

    خوبی؟

    خدا به شکرت باشه!

    خدا به همسایه هاتون باشه!!!

     

    بعد که قطع کرده...

    من: امیرعلی خدا به همسایه هاتون باشه ینی چی؟!

    امیرعلی: فارسیش میشه مای نِیز امیرعلی!  (my names Amir ali)

    من: .... :|

     

    پ.ن: دنیای بجه ها خعععلی قشنگه....خعلی!

     

    اینم صدای سرباز کوچک امام خامنه ای به مناسبت امروز:)

     

     

  • ۳ خواندم و دوست داشتم
  • ۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

    عین.صاد

    علی صفایی حائری را غرق شوید...

    اگر شکست قایق دلتان التماس دعای فرج...



  • ۷ خواندم و دوست داشتم
  • ۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • دوشنبه ۱۳ آذر ۹۶

    ضرس قاطع!

    به ضرس قاطع می تونم بگم که اگه کسی توی خونه ی ما در حالی که امیرعلی دو سال و نیمه از دیوار راست بالا میره و مامانم از تو آشپزخونه با داداشم که تو اتاقه حرف می زنه و بابام داره بلند بلند قرآن می خونه و تلویزیون هم روشنه،تونست درس بخونه...

    قطعا

    قطعا

    قطعا در زمان جنگ جهانی دوم تو نقطه صفر مرزی آلمان و فرانسه هم به راحتی می تونسته درس بخونه! والا!


    :)

    ولله الحمد...

  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۵ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

    من از حکایت عشق تو بس کنم...؟ هیهات!

    «یا فَخرَ مَن لا فَخرَ لَه»


    ندیده کس مرا در جستجوی هر که بعد از تو

    که بستم چشمهایم را به روی هر که بعد از تو


    جهان گر "زنده" با جنگ است گو باشد! ملالی نیست...

    چه باک این "مرده" را از های و هوی هر که بعد از تو...؟


    تمام شهر دامم باد و هر عشقی حرامم باد

    اگر بودم دمی در آرزوی هر که بعد از تو 


    ندیدی گرچه اما از دو چشم عاشقم امروز

    نگاه ساکتی مانده به سوی هر که بعد از تو



    نرفتم از دلت با طعنه های هر که بعد از من…

    نبودم محرم راز مگوی هرکه بعد از تو…




    پ.ن: از آن شعرهاست که باید گفت "نرسد به دست صاحبش"!

    اگر هم رسید کاش نشنیده بگیرد...خدا را چه دیدی شاید ما هم مصداق  « مَن عَشَقَ و عَفَّ و کَتَمَ فَماتَ، ماتَ شهیدا... »* شدیم!


    پ.ن دوم: 

    من از حکایت عشق تو بس کنم؟ هیهات!             مگر اجل که ببندد زبان گفتارم... !

    # حضرت_سعدی_علیه_الرحمة


    *حدیثی از پیامبر(ص): هرکس عاشق شود و پاکدامنی پیشه کند و عشقش را کتمان کند و در همان حال بمیرد،شهید مرده است!

  • ۷ خواندم و دوست داشتم
  • ۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

    شمع را تا نفسی هست به جا باید سوخت...


    ...یا حَبیبَ التّوّابین...

    سرما خوردن بهونه ای شد که امروز رو به خودم استراحت بدم...سر کار رفتن هم اگه به درسم لطمه می زد باید منتفی می شد و شد!

    فردا اگه خدا بخواد روز خوبیه...روز تموم شدن مهم ترین کتاب کنکور ارشد!

    و روز شروع شدن یه مبارزه ی نفس گیر و تماشایی در کنار یک دوست...

    بعضی آدما حرفای عادی شون هم تلنگره...مثل علی صفایی حائری که در حرکت (بخوانیم!) می گه: ما با این لوس بازی ها و تسامح ها به درد پشت ویترین می خوریم...به درد مدینه ی فاضله ی افلاطون می خوریم نه مدینة الرسول...که مدینة الرسول پر از فاجعه و درگیری است،هزار نطفه ی اختلاف در آن هست.

    باید قوی شیم...

    گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
                                     
                         هر که او را غم جان است به دریا نرود...   
                          
                                                                            #سعدی_علیه_الرحمه

    پ.ن: مرا خدا آزاد کرد...
    وگرنه من از کجا عشق از کجا سبحانه سبحانه...            


  • ۴ خواندم و دوست داشتم
  • ۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۷ آذر ۹۶

    خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد...

    خدا نیاره اون روزی رو که تغییر مسیر بدیم و اتصالمون با معبودمون قطع بشه...

    که دست گیری ام ای عشق می کند آیا

                                                              خدا نکرده اگر از تو دست بردارم ؟!

    دیروز از شدت ناراحتی به قرآن پناه بردم...مثل بچه ای که مادرش دعواش می کنه و گریه که میفته می پره تو بغل مادرش...جای دیگه نداره بره...

    تلویزیون توی پذیرایی روشن بود...توجهی به صداش نمی کردم...قرآن رو باز کردم و آروم شروع کردم به زمزمه کردن...

     

    « الَّذین أُخرِجوا مِن دیارِهِم بِغَیر حقٍّ إلّا أن یَقولُوا رَبُّنَا الله................وَ لَینصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ »

    ...و قطعا خدا به کسی که دین او را یاری می کند یاری می دهد چرا که خدا سخت نیرومند شکست ناپذیر است.    سوره حج/آیه چهل

     

    تلویزیون توی پذیرایی روشن بود...این بار ازش صدای قرآن میومد...سرمو بلند کردم و با دقت بیشتری گوش دادم...می گفت:

    «...وَ لَینصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ »

     

    و این برایم معجزه بود...

     

    الهی...لَم یَکُن لی حَولٌ فَاَنتَقِلَ بِهِ عَن معصِیَتِک إلّا فی وَقتٍ أَیقَظتَنِی لِمَحَبَّتِک...

    خدایا من قدرت این که از معصیتت دوری کنم را ندارم مگر زمانی که با عشقت مرا بیدار کنی...  مناجات شعبانیه

     

    فتادم از پا...به ناتوانی

               اسیر عشقم...چنان که دانی

                              رهایی از غم...نمی توانم

                                              تو چاره ای کن...که می توانی

     

     
     

     

  • ۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۲ نگاه
    • یک مسلمان
    • يكشنبه ۵ آذر ۹۶