#با-حسین-حرف-بزن

أعوذ بالله من نفسی

بسم الله الرحمن الرحیم

 

#استاد-نوشت: منِ شاعر یا منِ مداح وقتی از دور حرم امام رو نشون مون بدن خوب بلدیم حرف بزنیم...می گیم و می گیم...از ضریح...گنبد...کبوتر...پنجره ی فولاد...ایوانِ طلا... (جای شکرش باقیه که پای دلار به این عرصه باز نشده!)

وقتی خیمه ی امام رو از دور نشون مون بدن و بگن با امام حرف بزن بازم بلدیم چطور دقیق و مو به مو، خیمه رو توصیف کنیم و بگیم ای تویی که خیمه ت فلان طوره و میخ خیمه ت یه طور دیگه...!

اما وقتی ببرنمون داخل خیمه بگن بیا اینقدر گفتی امام امام این هم امام! چی می خوای بهش بگی؟ اون وقته که لال میشیم!

 

#من-نوشت: به عنوان یه شاعر همیشه رنج بردم از در سطح موندن و مادی بودن شعرهای هیئت. 

حسین (ع) با نور و جذبه ی خودش جوان ما رو می کشونه توی هیئت ها...جوونی که درگیره...جوونی که فشار عجیب روانی روشه..جوونی که به خاطر حماقت خیلی ها سن ازدواجش عقب افتاده و گوشه ی رینگ مسابقه مشته که به صورتش می شینه...جوونی که با بحران بیکاری روبروئه...جوونی که فسادها رو می بینه و هر روز داره ناامید تر میشه...جوونی که می خواد از شدت فشارها پناه بیاره به گناه...تشنه است...تشنه

اون وقت شاعر و مداح ما بهش می گن: عزیزم...چرا می خوای گناه کنی؟ گناه نکن....بیا این جا بیا ببین این گنبده چقد قشنگه! ببین کبوترا رو...ببین ایوون طلا رو...می بینی چقد خوشگله؟ پنجره فولادو عشقه اصن...بازم می خوای بری گناه کنی؟!

من جوان قطعا ته دلم خواهم گفت برو گمشو...یک ساعت فقط ما رو گرفتی!

چون هیچ حرفی از مبناها نبوده و نیست...حرفی از "چرا حسین کشته شد" نیست...هرچی هست خلاصه شده تو این که " حسین چطور کشته شد"...و نتیجه ش باقی موندن هیئت ها در سطحه...و اشکی سطحی و صرفا عاطفی که اگه باعث دوری ما نشه باعث قرب و نجات ما نخواهد شد.

 

#علی-صفایی-نوشت: هیچ گاه انسانی را که اسیر هفتاد نفر است و در زنجیرها، گرفتار ، نمی توان با یک کلمه ی " بیا برویم " نجات داد!

#مسئولیت-و-سازندگی/66

 

نتیجه ی این حرف ها برای من این شد که در مسیر خلاء ها قدم و قلم بزنم...شروع کار هم روبروی حرم علی بن موسی الرضا (ع) بر زبان ما جاری شد و خدا نمی خواست که این کار به محرم امسال نرسد!

اسم کار هم شد جوان ایرانی...و نه اسلامی...و نه مطیع ولایت فقیه...و نه مذهبی! که این دردها فقط درد مسلمانان و انقلابی ها و مذهبی ها نیست...درد جامعه ی ماست...جامعه ای که همه با هم در آن ادامه ی حیات می دهیم...و حسین هم به مسلمین تعلق ندارد...ما شکاک ها و کافران متحرک هم می توانیم او را ستایش کنیم.

 

پ.ن 1: ممنونم از جناب ذهن خط خطی بابت دعوتشون به چالش #با-حسین-حرف-بزن و این پست و صوت حاصل دردهای دل ماست با حسین (ع)

همچنین از سر کار خانم +صالحه بابت یادآوری.

دعوت می کنم از همه ی مخاطبان این تارنما برای شرکت در چالش #با-حسین-حرف-بزن.

 

پ.ن2: اگر نقطه ی قوتی در کار هست قطعا از اخلاص جناب یزدخواستی و آهنگ ساز دلسوزش ناشی می شود و نقاط ضعف بی شمارش به شعر و شاعر آن بر می گردد.

بشنویم و در صورت تمایل بازنشر کنیم کار رو...ممنون

 

جوان ایرانی:

 

 

 

۱۲:۵۶

تحلیل شما چیه؟

سلام و شدیدا به همفکری شما نیازمندم :)


بیاید وجود خدا و نقشش در زندگی انسان ها رو نادیده بگیریم...خب؟

 در فرضی که وجود خدا نادیده گرفته بشه بالطبع پاداش و جزای دیگرجهانی هم نفی میشه و بهشت و جهنم هم زیر سوال میره.

 تاثیر بعدی این اتفاق اینه که بایدها و نبایدهای دینی تقدس زدایی می شن و معیار بزرگی به اسم دین برای تشخیص خوبی و بدی کارها از بین میره...به قول شاعر:

آن جا که بصر نیست چه خوبی و زشتی


یا به تعبیری،در تاریکی همه چیز یکسان خواهد بود.

دیگه مثلا تقلب منکر نیست...نه تنها منکر نیست بلکه عقل با توجه به این که این تقلب ها به ما نفع می رسونه حکم به وجوب و خوبی تقلب میده...همینطور در مورد زنا که لذت داره و دیگه مانع دینی بر سر راهش نیست...سرقت...دروغ و و و ...خودکشی!


ما می دونیم که عقل ما منفعت طلبه...بر همین اساس اگه کاری رو به نفع خودش بدونه حکم به انجام اون کار می ده.


حالا سوال در قالب یک مثال:

تصور کنید در چنین جهان کفرآمیزی(بدون تصور خدا و ثواب و عقابش) کافری میاد سراغ شمای کافر! و گوشی شما رو می بینه و خوشش میاد.

میگه ببین من ده میلیون گذاشتم کنار برا خریدن گوشی الان از این گوشی خوشم اومده...اگه نمی خوایش من حاضرم ده تومن رو بدم و گوشی شما رو بخرم.

حالا شما می دونین گوشی تون مثلا دو میلیون بیشتر نمی ارزه!

اما می تونین با فروشش ده تومن به دست بیارین. (شما کافرید..یادتون نره...)

شما قبول می کنید...

اون طرف میاد ده میلیون رو درمیاره نقدا بپردازه...فقط قبلش یه سوال می پرسه...

میگه ببین این ده تومن من،نقد و آماده، به تو هم اعتماد دارم،سراغ دیگران هم نمی رم که سوال کنم در مورد قیمت این گوشی...فقط خودت بگو: این گوشی ده میلیون می ارزه دیگه؟

این جا شما می تونید بگید بله و ده تومن رو بگیرید 

می تونید هم بگید نه! دو میلیون بیشتر ارزش نداره


عقل منفعت طلب شما به عنوان تنها قاضی این محکمه حکم می کنه که ده میلیون نفع بیشتری داره...و شما در برابر این اتفاق چه خواهید کرد؟


سوال اصلی اینه که آیا عاملی هست که باعث بشه شما دروغ نگید و از این منفعت بگذرید؟

مثلا این که شما فکر کنید که اگه من دروغ بگم بعدا دیگری به من دروغ میگه و دیگری به دیگری و دیگری...و این باعث بی اعتمادی توی جامعه ی من میشه

بنابراین من به خاطر عدم ترویج بی اعتمادی و منافع جامعه ی خودم دروغ نمی گم!

یعنی بازم به خاطر منفعت....منتهی یه منفعت بالاتر به اسم نفع جمعی.


- آیا عقل صرفا نفع شخصی رو مد نظر قرار میده یا به نفع جمعی هم توجه می کنه؟

+من می گم احتمالش هست که عقل توجیه گر ما توجیه کنه و بگه اولا که همین یه باره، منم دیگه این آدم رو نمی بینم.

دوما کی گفته با این یه دروغ بی اعتمادی به وجود میاد؟

سوما چه ارتباطی بین دروغ گفتن من و دروغ گو شدن دیگران هست؟ خب بقیه دروغ نگن.

چه ارتباطی بین خیانت کردن من به همسرم و خیانت اون به من هست؟

کی گفته باید حتما پاک زندگی کنی اگه می خوای همسری پاک نصیبت بشه؟ وجه ارتباط عقلی اینا چیه؟

و سوالاتی از این دست...


تحلیل شما روی چشم ما جا داره...


پ.ن : از این همه قراره برسم و برسیم به این که آیا عقل می تونه به عنوان معیاری برای خوبی ها و بدی ها عمل کنه یا پاش لنگه؟

و چه نیازی به وحی...

۱۰:۱۰

مسئلةٌ...

سلام علیکم...

راستش یه سوال فلسفی باهام گلاویز شده! و شاید کمترین کاری که می تونم بکنم تا دست روی دست نذاشته باشم اینه که این جا با شما مطرحش کنم شاید از دل بحثی یا حرفی یا استدلالی به جواب رسیدیم...


در چنته ی خداناباوران و نافیان ارتباط خدا با مخلوقاتش (در فرض وجود خدا)، براهین مختلفی وجود داره که از جمله ی اون ها یکی اینه که:

 " بر اساس نظریات علمی، تنها پدیده هایی با هم رابطه دارند که قابلیت تبدیل به یکدیگر را داشته باشند 

متافیزیک نمی تواند با پدیده های فیزیکی رابطه داشته باشد.

و چون خدا _ بر فرض وجود _ متافیزیک است

بنابراین خدا نمی تواند با انسان ها رابطه داشته باشد. "

............

علی صفایی (ره) توی کتاب "تفسیر سوره توحید" به این مسائل توجه کرده و در مقام جواب دادن براومده و انصافا هم خوب از پسش براومده اما جایی از حرف هاش برام مبهم و غیر قابل فهمه...بخونید لطفا جوابشون رو از متن کتاب:

خداوند ترکیب ندارد بنابراین نیازی ندارد و این اصل ما را به اصل دیگری می رساند که رابطه ی او با خلق رابطه ی تولیدی نیست.

رابطه ی خورشید با نورش رابطه ی تولیدی است چون نور چیزی نیست. این خورشید است که آن را تولید می کند و هستی می دهد و با این تولید، خورشید بخشی از خود را از دست داده است.

رابطه ی ذهن و تصورات و تصاویرش رابطه ی تولیدی است. این تصورات بدون اراده ی تو یک لحظه هم دوام نمی آورند و تا هنگامی حضور دارند که تو توجه داشته باشی.

رابطه ی موج و دریا هم تولیدی است اما...

رابطه ی الله با خلق رابطه تولیدی نیست. لَم یلِد، از این نوع رابطه خبر می دهد و با همین توصیف، آن اشکال درباره ی وجود جواب می گیرد، که متافیزیک بر فرض وجود، با معلول های شبه زمانی رابطه ندارد و خدا و جبرئیل بر فرض وجود با رسول نمی توانند ارتباط بگیرند.

رابطه ی الله و پدیده ها رابطه ی خلق و ایجاد است. هنگامی که او ترکیبی نداشت، ناچار تولیدی هم نخواهد داشت. این اوست که به تمامی موجودات هستی بخشیده است. نمی شود جزئی از او به دیگری انتقال یابد و نمی شود که رابطه ی او رابطه ی تولیدی باشد. با این توضیح تعبیرهایی از قبیل " نفخت فیه من روحی..." من از روح خودم در آن ها دمیدم، دیگر این نوع رابطه ی تولیدی را در ذهن نمی آورد و این نوع رابطه را تداعی نمی کند.

...

نظرتون چیه؟

من متوجه نوع رابطه ی خدا و مخلوقات نشدم...هم چنین متوجه نتیجه ای که از " نفخت فیه من روحی " گرفته شد...

و نظرتون برام مهم و محترمه...

ممنونم


پ.ن: خواسته یا ناخواسته کمی فضای این تارنما تغییر کرده و این خوبه یا بد، نمی دونم!

۰۰:۵۵

آغاز شک(سه و آخر)

...به نام مبدأ آفرینش...


گفتم که داستان به آن جا ختم نمی شد...

دیداری با یک روحانی جوان در راه بود..آن هم هنگام تفسیر  آیه ای از قرآن که می گوید:

« وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِیمُ رَبِّ أَرِنِی کَیْفَ تُحْیِی الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِن قَالَ بَلَى وَلَکِن لِّیَطْمَئِنَّ قَلْبِی»

و باید آن جا توضیح می داد که آن چه از آیه می فهمیم این است که اولاً سوال از خلقت ایرادی ندارد...که حتی پیامبر هم سوال  می پرسد! و دوما این که ایمان با اطمینان قلبی تفاوت دارد و ما گاهاً به ایمان می رسیم اما به اطمینان قلبی...نه! و باید می زد مثال   مرده ای را که همه به مرده بودنش ایمان داشتند اما هیچ کس حاضر نبود شب را در کنارش در اتاقی صبح کند، که اطمینان قلبی در کسی نبود.

 و باید با من هم کلام می شد ،باید به شک من پی می برد و باید می گفت: «فقط نترس! ما اکثراً تقلیدی مسلمون شدیم...برو تو دلش....صرفا عقلی حرکت کن برای رسیدن به وجود خدا...و هم چنین برای شناخت یکی بودن یا چندتا بودن خدا...اگه برات اثبات شد بعد می رسی به بحث ضرورت وجودی دین که اصلا چه نیازی داریم به دین؟ مرحله ی بعد اگه ضرورت وجود دین هم برات ثابت شد تازه  می رسی به این که کدوم دین؟ بعد برو تورات بخون، انجیل بخون...قرآن هم بخون...سعی هم نکن به زور خودت رو قانع کنی...بخون...هر تفکری رو بر حق دیدی برو سمتش....شوخی که نیست...بحث یک عمر توئه! حداقلش اینه که اگه معادی بود و اون جا دیدی اشتباه کردی عذر موجه داری که خدایا من حرکت کردم اما نرسیدم.»

و این حرف ها، همه ی آن چیزی بود که من به عنوان پشتوانه ی این راه دور و دراز به آن ها نیازمند بودم.

پس سلمان وار کوله بار بر دوش انداخته و راهی شدم...راهی سفری درونی که نمی دانستم به کجا ختم می شود اما...دلم خوش بود به این که سلمان هم نمی دانست! پس رنج رفتن را بر گنج آسوده و بی دغدغه ماندن ترجیح دادم...ماندنی که برایم جز گندیدن نبود.

و رفتم.... .


اما می دانم که این تازه آغاز ماجراست...


۰۰:۱۲

آغاز شک(دو)

«به نام مبدأ آفرینش»


یادم می آید یک شب، دیوانه وار «اسلام شناسی» دکتر شریعتی را باز کردم و شروع به خواندن کردم تا شاید جواب سوال هایم را آن جا پیدا کنم...اما ابهامات من برمی گشت به قبل از اسلام...به قبل از خلقت آدم...و حتی قبل از خدا!

جز فکر کردن و خرج کردن اندک معلومات فلسفی که اندوخته بودم راهی به ذهنم نمی رسید...

شدیداً به صحبت کردن با کسی نیاز داشتم...دوستی،استادی، دانشجوی فسلفه ای...کسی که بتواند به سمت جوابی یا سوالی مبنایی تر حتی، هدایتم کند...که دیگر از طرح سوال نمی ترسیدم. 

صدای تلفنم به صدا درآمد...هنوز به سمتش برنگشته بین صدها مخاطبی که می توانست مبداء این تماس باشد ذهنم قفل شد روی چهره ی دوستی و در دل گفتم کاش او باشد...که هم بی خرده شیشه است و هم بی حساب حرف نمی زند و هم اهل مطالعه است و این «هم» ها ادامه داشت تا رسیدم به این که «هم متاهل است و سرش شلوغ،پس او نمی تواند باشد...»

اما بود...خودش بود...خودش بود و بی مقدمه گفت: « ببین من وسط خیابونم! خانواده امشب نیستن، منم خواستم با یه نفر قرار بذارم و قدمی بزنیم و صحبتی و شامی... داشتم فکر می کردم به کی زنگ بزنم که تابلوی یه مغازه ی لاستیک فروشی به چشمم خورد...فامیل شما روش نوشته شده بود!.......میای؟»

با لبخندی غریب گفتم: «...میام!»

و رفتم...«دنیای سوفی» را هم با خودم بردم.

و گفتیم....و خندیدیم....و شک ام را بازگو کردم...و استقبال کرد... و باز هم حرف زدیم...و خیلی آرام شده بودم اما...

داستان به این جا ختم نشد.

ساعت حدودا از 12 گذشته بود و نیمه شب به حساب می آمد و ما هم چنان گرم صحبت بودیم در مورد کتاب و فلسفه و دین، این بار اما در ماشین...

گفت:«نگه دار تا یه کم روی اون نیمکت ها توی پارک بشینیم»

نگه داشتم و دنبالش به راه افتادم که گفت:«کتاب رو هم بیار!»

ساعت شاید 12:30 بعد از نیمه شب بود و ما روی نیمکتی گرم گفت و گو...که جوانی 26 یا 27 ساله از مقابل مان رد شد...اول نیم نگاهی کرد و بعد به سمت ما آمد و پرسید:«عذر می خوام این چه کتابیه؟!»

من با تعجب نگاهش کردم و گفتم: «دنیای سوفی!»

پسر ناشناس گفت :«دو بار تا حالا این کتاب رو خوندم، واقعا بی نظیره»  

و در مقابل دیدگان متحیر من که به چشمانش دوخته شده بودند با لبخند ادامه داد: «من دانشجوی فلسفه هستم،توی دانشگاه تبریز!»

با بهت تبریز را زیر لب هجی کردم: «تب ریز»

راستش عجیب ذوق کرده بودم...ذوقی توأم با تحیر....و در حالی که وانمود می کردم دارم به حرف های شان گوش می دهم به این فکر می کردم که از این جا تا تبریز چقدر راه است؟

فیلسوف جوان نشست کنار ما و یک ساعتی با هم گپ زدیم...سربسته از شک ها برایش گفتم و گفت: «نترس...این شک ها بد نیست، این شک ها هُلِت می ده...وادارت می کنه بری سراغ جواب سوال هات»

و من شاید دنبال همین یک جمله بودم... .

...

همان چند لحظه ی کوتاه بین خداحافظی با فیلسوف جوان تا رسیدن به ماشین کافی بود تا اتفاقات آن روز را در ذهن مرور کنم.

از تنها شدن آن شبِ یک دوست گرفته تا دیدن نام فامیلی من روی تابلوی یک مغازه آن هم درست لحظه ای که به دنبال هم صحبتی می گردد، تا تاکیدش موقع رفتن به سمت نیمکت که «کتاب رو هم بیار» ، تا این طرف و آن طرف شدن کتاب در دستان من هنگام صحبت، تا قدم زدن های شبانه ی یک دانشجوی فلسفه که دوبار این کتاب را خوانده در همان ساعت از شبانه روز و در همان مسیری که ما نشسته ایم، تا دیدن کتاب در دست من، تا گفتن حرف هایی که شاید تا به حال جایی فرصت مطرح کردن شان به هیچ کدام شان دست نداده بوده، تا...تا....تا... .


به برگ درخت ها خیره شدم...

سخت بود باورِ این که تمام این رخدادها تصادفی بوده و از روی اتفاق... !


اما این هم پایان داستان نبود.


ادامه دارد...


پ.ن: دیشب ویدیویی به دستم رسید یا شاید رسانده شد!
صحبت های عجیبی ست از سرکار خانم "لزلی هزلتون" نویسنده و متفکر یهودی
خالی از لطف نیست دیدنش...
ببینیم
۲۲:۲۴

آغاز شک (یک)


«به نام مبدأ آفرینش»


نمی دانم از کجا شروع شد...فقط می دانم که با خوانشِ اولین سطرهای «دنیای سوفی» زنگی در گوشم و شاید قلبم و حتی شاید تمام وجودم به صدا درآمد....زنگی که با هر بار ورق زدن و حرکت به سمت عمق دریای کتاب، شدید و شدیدتر می شد. زنگی که هرچند دیر، اما بالاخره به صدا درآمده بود.

خیلی قبل ترها...زمانی که هنوز شاید کسی حرف هایم را جدی نمی گرفت، این زنگ...دقیقا همین زنگ، گوشم را نوازش داده بود...یا شاید آزرده بود از نگاه دیگران!

و آن خیلی قبل تر ها همین سوالات به ذهنم هجوم آورده بودند که «خدا چیست و چرا؟» و یا مثلا «چرا یک خدا و دو خدا نه؟!» و این که «اصلا چرا دین؟» و بالاخره «اسلام...چرا؟»

یاد پی گیری ها و پاپیچ شدن ها و از این و آن سوال کردن ها و قانع نشدن ها می افتم...و خودم را به دست خاطرات می سپارم. اما این خاطرات جاده ای هزار پیچ را می ماند که انتهایش را کسی از ذهنم پاک کرده است. یادم نمی آید...و این شدیدا آزاردهنده است...این که می دانی کوهی از سوالات در ذهن داشتی و با سرعت به سمت انتهای جاده     می رفتی ولی خاطرت نیست که آخر چه شد؟ چه شد که فراغت جای تشویش را در ذهنت گرفت؟ تکلیف سوال ها چه شد؟ شبانه چالِ شان کردی؟ روی شان سرپوش گذاشتی؟ جواب گرفتی؟ خودت را توجیه کردی؟ خسته شدی از حمل شان؟ بیخیال شان شدی؟ بیخیالت کردند؟ هرچه بیشتر به ذهنم فشار می آورم کمتر یادم می آید!

حداقل چیزی که از غوطه ور شدن در گذشته نصیبم شد این بود که به اطمینان قلبی نرسیده رها کرده بودم تمام سوال ها را ....که اگر رسیده بودم دوباره صدای آن زنگ را نمی شنیدم...امروز...این جا....وسط این همه شلوغی!

امروز دوباره شک کرده ام...شک کرده ام اما با این همه بدبین نیستم...نه به خودم، نه به شک هایم....شاید فقط کمی دلشوره دارم...دلشوره ی از دست دادن حرف ها و هنجارها و ارزش هایی که 23 سال است در پوشه ای به نام اعتقادات                   ذخیره شان کرده ام!

اما برایم مهم نیست...می خواهم پیش فرض هایم را کنار بگذارم و یک بار برای همیشه در دریای شناخت مبداء هستی یا منشاء آفرینش یا خدا یا الله یا  supreme power  یا هرچه اسمش را می گذاری و می گذارند غوطه ور شوم که:


 سعدی اگر طالبی،راه رو و رنج بر

   یا برسد جان به حلق، یا برسد دل به کام


حال، این که من خود به این تصمیم رسیده ام یا قدرت برتری مرا به این راه کشانده تا اگر قرار است مومن باشم با بینه باشم و اگر قرار است کافر باشم با بینه، بماند!



ادامه دارد...

۰۶:۲۶

شک یا یقین...شاید هم شک تا یقین

یَا دَلیلَ المُتَّقین

آخرین پیامبر فرمودند: از امت من نُه چیز برداشته شده...یکی از آن ها این است: «الوسوسةُ فی التفکر فی الخلق»
یعنی یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد، این است که انسان درباره ی خلقت، خدا و جهان فکر کند و وساوسی در دلش پیدا شود. مادام که در حال تحقیق و جستجوست، هر چه از این شک ها در دلش پیدا شود، خدا او را معذب نمی کند و آن را گناه نمی شمارد.

در حدیث معروفی آمده که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا (ص) و عرض کرد :« یا رسول الله! هلکتُ!» تباه شدم.
رسول الله فورا مقصود را درک کردند و گفتند: فهمیدم! لابد می گویی شیطان آمد به تو گفت چه کسی تو را آفرید و تو هم در جوابش گفتی خدا و سپس شیطان گفت خدا را چه کسی آفریده است و تو دیگر نتوانستی جواب بدهی!
گفت: یا رسول الله همین است!
پیفمر فرمودند: « ذلک محض الایمان » 
تو چرا فکر کردی که هلاک شدی؟! این عین ایمان است. یعنی همین تو را به ایمان واقعی می رساند.

شک منزل بدی است؛ ولی مَعبَر خوب و لازمی است.

زمانی بد است که تو در همین منزل بمانی...شک کنی و بعد هم سر جایت بنشینی. این شک تنبل هاست؛هلاکت است. اما تو که چنین آدمی هستی که وقتی شک و وسوسه ای در تو پیدا شد در خانه ننشستی، از مردم هم رودربایستی نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کرده ام می گویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم می شود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیامبرت و سوال می کنی.
این عین ایمان است؛ چرا از چنین چیزهایی می ترسی؟ این است آزادی در تفکر.

#شهید-مطهری
#آزادی-انسان

پ.ن: یک_مسلمان شک کرده است.
شکی که آن را خوب می داند و لازم، برای بزرگ شدن و قوی شدن
اما شاید کمی می ترسد...نمی دانم چرا
دعا کنید برایش...

۱۵:۰۴

عکس جوانی اش را...


... به نام خدا ...

« روزهای آخر تابستان 1353، امام جماعت مسجد کوچک و نیمه کاره ی امام حسن مجتبی (ع) در مشهد، با شروع ماه رمضان، برنامه ی جدیدی برای مسجد می ریزد.

سیّد علی خامنه ایِ سی و پنج ساله، با آن قد رشید و چشمان نافذش، بنا می کند که هر روزِ ماه مبارک بعد از نماز ظهر و عصر، قرآن به دست پشت تریبون بایستد و یک ساعت سخنرانی کند، با موضوع « طرح کلی اندیشه ی اسلامی در قرآن »

با شروع جلسات، شهر مشهد به هم می ریزد. هر روز ظهر که شهر خلوت شده و مردم به استراحت تن داده اند در گوشه ای از شهر جنب و جوشی عجیب برپاست...مردم همه از راه های دور و نزدیک در هوای گرمِ ظهرها با زبان روزه، در حرکتند به سمت مسجد امام حسن (ع)

دانشجویان پزشکی برای آمدن و رفتن، اتوبوس گرفته اند و اقشار مختلف مردم مشتاقانه خود را به این مسجد می رسانند تا با شنیدن حرف های سیّد جوان، تشنگی هایشان را فرو بنشانند. »
.
.
.
بالاخره خواندمش، ولله الحمد!
طرح کلی اندیشه اسلامی، گوهری ست بی مثل و مانند که چهل سال دیر به دست ما و شما رسید...اما رسید.
کتاب با طرح مباحثی تماما نو در باب ایمان شروع می شود و با توحید ادامه پیدا می کند. اما نقطه ی اوج آن در بحث پیرامون "فلسفه ی نبوت" و "ولایت" است!

شک نکنید بعد از خواندن، نگاهی نو به اسلام و قرآن پیدا خواهید کرد.

و البته می توانید پس از بستن کتاب، عکس جوانی سید علی را بیاورید و...خوب نگاهش کنید و...بغض کنید و.......زیر لب ولله الحمدی بگویید و...خطاب به سید علی نجوا کنید...آخر چه کسی لایق تر از تو برای هدایت این کشتی؟...الحمدلله به خاطر داشتن تو...پدر مایی شما...امام مایی شما...شمایی که در راه اسلام پیر شدی...شما که بالا نشستی و هیچ گاه بالانشین نشدی.
به راستی  آن روزها که شما می گفتی اگر جایی از حرف ها برای کسی مبهم مانده بعد از جلسه بیاید و سوال کند چه کسی فکر می کرد شما چندین سال بعد رهبر این امت خواهی شد؟


پ.ن: جالب این جاست که رهبری بعدها از این جلسات یاد می کنند و می گویند: آن حرف ها پایه های فکری برای ایجاد یک نظام اسلامی بود، اگرچه ما آن موقع امیدوار نبودیم که نظام اسلامی شش، هفت سال دیگر محقق شود. می گفتیم اگر پنجاه سال دیگر هم ایجاد نشود بالاخره پایه های فکری اش این هاست. 

#بخوانیم.
۰۰:۴۳

من می روم...تو می روی...او می رود...ما می رویم!

... یا حَبیبَ من لا حَبیبَ له ...


1:44 بامداد 23 تیر 97
تازه از تنور درآمده...


رسیده ای لب ایوان و کوله ی سفرت را...
نه...کوله نیست...بگو عشق...بگو بال و پرت را...

چُنان به بستنِ کَفشت نشسته ای که مبادا
کسی دمادمِ رفتن شکوهِ چشمِ ترت را...

کمی غرورِ برادر...کمی تبسّمِ مادر
شبیه تر شده ای این میان ولی پدرت را

توی می روی به سلامت، ولی دلت به نسیمی...
که خاطرات قدیمی احاطه کرده سرت را

بدون ترس اگرچه نبوده راه برایت
دلت خوش است به آن لحظه ای که همسفرت را...

هم او که گاهِ سکون چون تو تکیه گاه ندیده ست
هم او که وقتِ سفر می خرد به جان خطرت را

...

تو می روی و همین رفتنت نشان کمی نیست...
بگو
به
رود
بریزند
آبِ
پشتِ 
سرت را

۰۲:۲۶

پیشنهاد-نوشت

«احْمِلْ نَفْسَکَ‏ لِنَفْسِکَ‏، فَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ لَمْ یَحْمِلْکَ غَیْرُکَ»

کافی (ط – دارالحدیث)، ج‏۴، ص ۲۷۱، ۲۰۳ – باب محاسبه العمل.


امام صادق علیه السلام می فرمایند: بار خودت را خودت ببر. تو که مسافری خودت خودت را برسان. اگر کسی خودش راه نرفت و خودش را به سوی مقصد نبرد، کس دیگری او را نخواهد برد، هر کسی مسئول بار خودش است.


اگه قرار بر اینه که نفس ما در دست مون باشه نه برعکس...

نیاز داریم به کنترل نفس...

و این کنترل نیاز داره به تمرین...


یه تمرین اینه که جلوی خواسته های دل مون بایستیم...

مثلا از اون غذایی که بین دو سه نمونه غذا توی سفره داره  چشمک می زنه و می خوایم بخوریم...نخوریم!

یه مثلا دیگه اینه که هرچند خـیلی دل مون می خواد بازی ایران-اسپانیا رو ببنیم...نبینیم!

با دیدنش هیچ اتفاقی نمیفته...چند دقیقه هیجان شاید...

اما برکت ها در این پا گذاشتن روی نفس است...

از اون جا که دیدن این مسابقه خیلی هم خوبه اما نه واجبه نه مستحب،میشه ازین فرصت نهایت استفاده رو کرد و هم نفس رو ادب کرد تا هرچیزی رو دلش نخواد (برای فرداها) و هم بعدا از نتیجه ی بازی مطلع شد و حتی تکرار بازی رو دید...اینطوری هیچ چیزی رو هم از دست ندادیم

حتی اگه تیم ملی،فرضاً بازی رو ببازه ما بردیم ان شاءالله.


پ.ن: فرصت خوبیه ها... #سود-خالص  #معامله-کنیم-با-خدا #تمرین-جهاد-اکبر

دیدن مسابقه ی تیم ملی اصلا بد نیستا! منتهی ندیدنش می تونه یه تمرین باشه برا پیروزی ما در بازی های نفسانی بزرگترِ فرداها...ان شاءالله

فکر کنم میشه توی این نود دقیقه چند تا لغت انگلیسی حفظ کرد یا یک نامه از نهج البلاغه خوند یا نفسیر سوره ای یا قرائت قرآنی یا هرچی...(مثال بودا)

هرکس هم نمی تونه از دیدن بازی با هزارتا توجیه بگذره بازی رو ببینه حتما


« والسلام علی من التبع الهدی »


۱۴:۳۰

به دنبال حقیقت

مَن با یَقین کافِر، جَهان با شَک مُسَلمان...

یا أکرم من اعتذر الیه المسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
Designed By Erfan Powered by Bayan