...یا حَبیبَ التَّوّابین...

به فکر فرو رفتم...
به فکر فرو رفتم و بلافاصله یه لبخند تلخ نشست روی لبم...
آخه این اولین بار توی این چند سال بود که داشتم بدون واسطه به خودم فکر می کردم...
اولین باری که نگران خودم شدم...
تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم...
چقدر عوض شدم...

یه ضعف جسمی آروم آروم داره بهم غلبه می کنه...الان که فکر می کنم می بینم این ضعف قبلا هم بوده اما بهش توجهی نمی کردم...
دم ظهر که می شه دیگه نمی تونم سرپا بایستم...باید درس بخونم....اما نمی تونم...چشمام زود خسته میشه و همه چی به هم می ریزه...شاید به خاطر مطالعه است...شاید به خاطر فشار فکری زیاد این روزاست...شاید به خاطر کم خونیه...نمی دونم...

اما یه حسی از داخل بهم میگه رضا اون چیزی که آخر این داستان...فردا،دو روز بعد،دو ماه،ده سال،سی سال دیگه تو رو از پا درمیاره همین ضعفه...!
یه نفر داره از داخل منو ذره ذره تو خودش حل می کنه و من شدیدا احساس می کنم که به قول خانم "حوا" به خودم بدهکارم...

به
   خودم 
          بدهکارم...

در 
    حد 
         یک 
              توجه 
                    ساده
                         ...شاید!


#بی-حسم #یخ #کِرِخ


پ.ن یک: دعا کنید مرا...
پ.ن دوم: راه حلی برای رفع این خستگیِ مفرطِ نمی دانم جسمی یا روحی سراغ ندارید؟