هوا خیلی سرد بود اما به این خلوت نیاز داشتم....

رفتم و رفتم و رفتم و... 

گفتم و گفتم و گفتم و...

این بار صاف و پوست کنده بهش گفتم که باید جوابم رو بده! 

بلند گفتم: بگو بگو که به این بی حیا امیدی هست...؟

.

.

.

و دل سپردم به پژواک صدای خودم که نجوا کنان توی گوشم زمزمه می کرد: ... امیدی هست  ...امیدی هست!


بازم کوتاه نیومدم...

گفتم باید یه نشونه بهم بدی که بفهمم هنوز بهم امید داری...به آدم شدنم!

هنوز حرفم تموم نشده بود که تصویر چند دقیقه قبل توی ماشین از جلوی ذهنم رد شد: 

-مادر: اگه تو هم حفظ قرآن رو شروع می کردی من با تو دوره می کردم.

-من: اگه تو جدی ازم بخوای و برام جریمه و تشویق بزاری هستم!

-مادر: باشه،هفته ای چند صفحه تحویل میدی؟

 -من: دو صفحه خوبه...؟

-مادر: خوبه...

-من: پس بسم الله...


/دوازدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی/


پ.ن: تازه فهمیدم چقدر میشه عاشق خدا بود...