ینی جا داره تا یک هفته سکوت کنم!

رفتم توی آشپزخونه...

می بینم امیر علی سه ساله از اصفهان!‌ با یه سینی "لوبیا" نشسته و مشغول مثلا پاک کردنه!

اومدم سر به سرش بزارم...رفتم بالا سرش 

گفتم:‌امیر علی! اینا چیه؟ نخوده؟

گفت: نه!‌ کنجده!‌ برو اونور!  :|

من  :|

مامانم  :|

سینی لوبیا  :|


پ.ن: با دهه نودی جماعت دهن به دهن نشید! از من به شما نصیحت :))


پ.ن دو: شعر سرتیتر تارنمایمان نیز تغییر کرد :)

۲۱:۳۹

خسته نیستم...

...یا حبیب من لا حبیب له...


یادِت نیست...؟

اون روزی که قرار بود انتخاب رشته کنی برای سال دوم دبیرستان؟

بچه های کلاس تون دو گروه شدن...

یه عده ریاضی رو انتخاب کردن و یه عده هم آینده رو توی تجربی می دیدن

تو اما جزو هیچ کدوم از این گروه ها نبودی...

تو همیشه راه خودت رو می رفتی!

از اون مدرسه و تموم همکلاسی هات جدا شدی و گفتی من می خوام برم رشته ی انسانی!

گفتی اما این گفتن خرج داشت...

باید می ایستادی جلوی کنایه ها و دُر افشانی های آدمایی که معتقد بودن "بی سوادا میرن رشته ی انسانی!"

باید حرفای پدر و مادرت رو که می گفتن "مگه تو چی ت از فلانی کمتره؟ ببین اون رفته ریاضی!" و همه ی نگاه های تحقیرآمیز رو می ذاشتی گوشه ی طاقچه ی دلت و تحمل می کردی!

و ایستادی

و تحمل کردی...!


دانشگاه رو هم یادِت نمیاد؟

آدمایی که هرکدوم با یه هدفی داشتن حقوق می خوندن...

یادت نیست چطور نشریه طراحی می کردی و چاپ می کردی و خودت پخش می کردی 

و بعد نشریه های ریز ریز شده رو از روی زمین جمع می کردی؟

یادت نیست وقتی ازت در مورد کارت فعال پرسیدن؟ گفتی بسیجی هستم ولی کارت ندارم

یادت نیست چطور مسخرت کردن؟

یادت نیست به گوشت رسید که دخترای دانشگاه بهت میگن جوون فرار کرده از دهه ی پنجاه؟ که لبخند زدی؟ که هیچی نگفتی؟

یادت نیست وقتی بحث ادامه دادن رشته حقوق شد یه نفر گفت الان پول توی وکالته...یکی گفت می خوام برای ارشدِ جزا بخونم...یکی گفت اتفاقا الان وکلایی که حقوق خصوصی خوندن درآمدشون بیشتره...یه نفر هم که کارش به سخره گرفتن اسلام بود قرار بود بره برای مصاحبه ی آزمون قضاوت...و تو اینو از ریش هایی که دیگه نزده بودشون هم می تونستی بفهمی!

و تو...

تو اما بدون فکر کردن به درآمد و خونه و ماشین و رفاه خودت...گفتی احساس می کنم الان جمهوری اسلامی بیش از وکیل و قاضی به یه متخصص حقوق بین الملل نیاز داره...و انتخابت رو کرده بودی!

 در مقابل تعجب بعضی هم که با دهن باز می پرسیدن پس درآمد چی؟ لبخند زدی و گفتی روزی دست خداست! :)

تو یادت نیست اما من خوب یادمه که این جا هم از همه جدا شدی و تک و تنها داری راه می افتی سمت حقوق بین الملل...


پس حالا چی شده که احساس خستگی می کنی؟ 

دو ماه دیگه تا کنکور بیشتر نمونده و تو کم اوردی؟

هه! به همین زودی؟!


یا علی بگو...!


و خدایی که به شدّت کافی ست :)


#مرد-همیشه-تنها


پ.ن یک: با خودم بودم..بلکه خودم به خودش بیاد!

پ.ن دو: عطر دعای کمیل پیچیده این جا...

"اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ

خدایا! اى سرور من چه بسیار زشتى مرا پوشاندى 

و چه بسیار صفات نیکویى که شایسته آن نبودم و تو در میان مردم پخش کردى...

یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ یا ربّ!

۲۳:۰۴

تا خرمنت نسوزد...

۲۲:۲۶

آرزو بر جوانان عیب نیست!

...یا حبیب من لا حبیب له...


آمدیم بگوییم یکی از "فانتزی" هایمان این است که....

جناب وجدان فرمودند:آخر تو را چه به فانتزی؟! 

گفتیم: مگر ما چه از بقیه کمتر داریم؟

فرمودند: اصلا با من حرف نزن! تازه فانتزی هم فرنگی است بدبخت غرب زده!

گفتیم: ای بابا...چقدر زود عصبانی می شوید! خب معادل فارسی اش را به کار می بریم تا مشکل حل شود!!!

.....

استفتائی نمودیم و نظر آیت الله گوگل این بود که معادل "فانتزی" از نظر فرهنگستان ادب فارسی می شود "نا متعارف" ! 

گفتیم ای بابا! عجب گیری کرده ایم...خب بگوییم یکی از نامتعارف هایمان این است که...ملت به ریشمان می خندند!

با جناب وجدان مشورت کردیم،فرمودند خب بخندند!‌:)


خلاصه داشتیم عرض می کردیم...یکی از فانتزی هایمان...ببخشید...یکی از نامتعارف هایمان این است که...ان شاءالله پس از ازدواج در خانه ی با صفای خودمان،خبری از تلویزیون (لعنت الله علیه) نباشد! :)


اینطور بیشتر با هم حرف می زنیم...

و حتی بیشترتر کتاب می خوانیم...

باور کنید.


به قول این غربی های از خدا بی خبر i hate Tv  :)


پ.ن: به قول یکی از دوستان صادق مان،بنده از آن دسته انسان های نچسب و مزخرفی می باشم که اگر هم تلویزیون ببینم شبکه 4 می بینم! یا پرس تی وی!‌ (البته امر مشترک در خصوص این دو شبکه ی بزرگوار این است که حرف هیچ کدام را هم نمی فهمم اما آنقدر گوش می دهم تا بالاخره یک روز بفهمم حرف حسابشان چیست) !


:)

۱۴:۴۵

هنوز هست تو خونه عکس امامِت


... بسم ربِّ الشُّهداء و الصّابرین ...


به لطف خدا و دعوت شهید در ایام فاطمیه به مسجدی خوانده شدم که شهید مدافع حرمی را تربیت و تقدیم انقلاب کرده است... و بعد از مدت ها زبان لال ما را گویا کردند به شعری...آن هم ترانه ای برای شهید! ولله الحمد، الحمدلله علی ما هدانا


به شهید جواد محمدی،مدافع حریم آل الله


بزار شهرمون بی تو ویرونه باشه

آخه بی تو این شهر دیدن نداره

می خواد ابری باشه می خواد آفتابی

دیگه آسمونش پریدن نداره...


بزار شهرمون بی تو از هم بپاشه

بزار بشکنه بغض تو کوچه هاشو...

دعا کن که وا شه دل آسمونَ م

که قسمت کنه با زمین گریه هاشو...


قدم میزنم عکسای سال پیشُ

همون سالی که کوله بارت رو بستی

هنوزم همونم....هنوزم همونی

هنوزم همین جا تو هیئت نشستی...


هنوز فاطمه تو بغل راه میری

میفته به عکس شهیدا نگاتو...

تو تو فکر پرواز و ما پر شکسته...

چه میفهمه اینجا کسی حرف هاتو...؟


دروغ بزرگی شده بی تو بودن

تو هستی...به زهرا «س» قسم زنده ای تو

به گرمای بی حد سنگ مزارت

به مسجد مصلی قسم زنده ای تو


قدم میزنم عکسای سال پیشُ...

باید آخر قصه سامون بگیره

باید یک نفر بشکنه این سکوتو....

باید آخرش شهرمون جون بگیره...


هنوز زنده ان عاشقایی که با صبر

امون همه دشمنا رو بریدن

شبا،من ندیدم ولی مطمئنم

همه دور خونَه ت نگهبانی میدن!


یکی فاطمَه ت رو بغل کرده از دور

یکی رهسپاره واسه انتقامش

دل همسرت قرصه وقتی می بینه

هنوز هست تو خونه عکسِ امامش


تو این روزها گردِ غربت بشینه 

روی چادرِ مشکیِ یادگارت؟

مگه مرده باشیم ما تا حسودا

ببینن یه کم،کم شده اقتدارت!


دروغ بزرگی شده بی تو بودن

تو هستی...به زهرا «س» قسم زنده ای تو!

به گرمای بی حد سنگ مزارت

به مسجد مصلی قسم زنده ای تو


تو به ما زمین خورده ها یاد دادی 

چطور بند پوتینو محکم ببندیم

به راهی که رفتی قسم،صبح فردا

سر هرکی پایینه تو سربلندی...


.....................................................

*مسجد مصلی مسجدی ست در شهرستان درچه که شهید محمدی ها را دور خود جمع کرده و تقدیم انقلاب می کند...


پ.ن:‌یادمه پیکر شهید دست داعش مونده بود ولی اینکه اون روزها چه گذشت بر همسر و پدر و مادر و فاطمه ی پنج ساله اش را فقط خدا می داند!

نهایتاً طی عملیاتی پیکر شهید بازپس گرفته شد...


#مدیون-شماییم-تا-آخر!

هدیه به محضر شهدا و امام شهدا صلوات

۱۱:۲۲

کناقش الشوکة بالشوکه...


...یا حبیب التّوابین...

حرف امروزش باهام اینه...

« هذا جزاءُ مَن تَرَکَ العُقدَة!

اُریدُ أن اُداوی بِکُم و أنتم دائی...کَناقِش الشَّوکةِ بالشَّوکة!

این سزای کسی ست که بیعت خود با امامش را ترک کند و پیمان ها را بشکند!

شگفتا! شما قرار است سردارهای سپاه من باشید...من می خواهم با شما به درمان دردها بپردازم در حالی که خود شما درد بی درمان من شده اید!!! کسی را می مانم که خار در پایش رفته و می خواهد با خار دیگری آن را بیرون بکشد! »


.... و این من همچنان به دنبال معجزه ای از آسمان است تا جبران کند پای لنگ عملش را!

پ.ن: حرف ها از زبان امام زمانمان بود...به حکم " کلُّهُم نورٌ واحد" در خطبه 121 نهج البلاغه هم می توانید بخوانیدشان...و حتما بخوانید حرف امامتان را!

۲۳:۵۴

به دنبال حقیقت

مَن با یَقین کافِر، جَهان با شَک مُسَلمان...

یا أکرم من اعتذر الیه المسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
Designed By Erfan Powered by Bayan