شما سه تا! وایسید دم در ببینم!

وزارت کار!

وزارت راه و شهر سازی!

وزارت صنعت معدن و تجارت!

از فردا هر سه تا تون با ولی تون میاین! (ولی= سرپرست)

فهمیدین یا نه؟!


پ.ن: بازم خدا رو شکر که تو دوره ی جنگ اقتصادی با آمریکای جهان خوار به سر نمی بریم! و اتاق جنگ آمریکا هم توی وزارت خزانه داری ش بنا نشده!

والا! وگرنه می دونید چی می شد؟!

خدا رو شکر که فکر همه جاشو کردین! 

دمتون گرم!

فقط جسارتا تا 1400 چقد دیگه مونده؟!


پ.ن دو: واقعا این ترفند "کی بود کی بود من نبودم " اگه کهنه است و تاریخ مصرف گذشته ، پ چرا هنوز داره برا این دولت جواب میده؟!

۲۰:۵۵

شک یا یقین...شاید هم شک تا یقین

یَا دَلیلَ المُتَّقین

آخرین پیامبر فرمودند: از امت من نُه چیز برداشته شده...یکی از آن ها این است: «الوسوسةُ فی التفکر فی الخلق»
یعنی یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد، این است که انسان درباره ی خلقت، خدا و جهان فکر کند و وساوسی در دلش پیدا شود. مادام که در حال تحقیق و جستجوست، هر چه از این شک ها در دلش پیدا شود، خدا او را معذب نمی کند و آن را گناه نمی شمارد.

در حدیث معروفی آمده که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا (ص) و عرض کرد :« یا رسول الله! هلکتُ!» تباه شدم.
رسول الله فورا مقصود را درک کردند و گفتند: فهمیدم! لابد می گویی شیطان آمد به تو گفت چه کسی تو را آفرید و تو هم در جوابش گفتی خدا و سپس شیطان گفت خدا را چه کسی آفریده است و تو دیگر نتوانستی جواب بدهی!
گفت: یا رسول الله همین است!
پیفمر فرمودند: « ذلک محض الایمان » 
تو چرا فکر کردی که هلاک شدی؟! این عین ایمان است. یعنی همین تو را به ایمان واقعی می رساند.

شک منزل بدی است؛ ولی مَعبَر خوب و لازمی است.

زمانی بد است که تو در همین منزل بمانی...شک کنی و بعد هم سر جایت بنشینی. این شک تنبل هاست؛هلاکت است. اما تو که چنین آدمی هستی که وقتی شک و وسوسه ای در تو پیدا شد در خانه ننشستی، از مردم هم رودربایستی نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کرده ام می گویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم می شود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیامبرت و سوال می کنی.
این عین ایمان است؛ چرا از چنین چیزهایی می ترسی؟ این است آزادی در تفکر.

#شهید-مطهری
#آزادی-انسان

پ.ن: یک_مسلمان شک کرده است.
شکی که آن را خوب می داند و لازم، برای بزرگ شدن و قوی شدن
اما شاید کمی می ترسد...نمی دانم چرا
دعا کنید برایش...

۱۵:۰۴

تو اهل صحبت دل نیستی چه می دانی...که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد!

یـَا دَلــیــلَ الــمُتَّــقــیــنــــــــــــــــ...


چـــیــه؟

مگه " یک مسلمان " نمی تونه ناراحت بشه؟

البته که " مومن شادی اش در ظاهر و غمش در درون است" ولی ما که مومن نیستیم...هستیم؟

شاید حتی نشه روی این لحظات اسم " ناراحتی " گذاشت...شاید تلنگر باشه...شاید یه وقفه...یه مکث

گاهی نیاز داری که یه نفر دست گرمش رو بذاره پشت کمرت و هُـــــلِـــــــت بده!

بین خودمون بمونه...گاهی هم نیاز نیست ، ولی باز مکث می کنی تا فقط گرمای دست اونی که باید رو حس کنی...!


بر خلاف تصورتون "یک مسلمان" نمی خواد روبروتون بایسته و خودش رو روایت کنه...چون "یک مسلمان" اصلا وجود خارجی نداره! چون "یک مسلمان" جز شما چیزی نیست...چون هر کدوم از شما می تونه "یک مسلمان" باشه...با تمام شباهت ها و تفاوت ها!


مسلمان درون شما رو نمی دونم...اما

مسلمانی رو که من زندگی کردم از فراز و نشیب های زیادی عبور کرده...این رو امشب از روی کارت حافظه ای که مربوط به گوشیِ شاید 8 سالِ پیشِ یک مسلمان بود فهمیدم... 

از این که چقدر غریبه ام با مسلمانِ هشت سال پیش...

از این که دیگه دلبسته و دلباخته ی پان ایرانیسمِ صدای "یاس" نیستم.

از این که امروز از "خراطها" عبور کردم...انگار نه انگار که یه روز تنهایی رو دوست داشتم برای دل سپردن به شعرهاش...

همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا شاید بهاری شروع شد...شایدم همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا بهاری تموم شد!

اصلا سرد و گرم و پاییزی و بهاری بودنش مهم نیست...چیزی که یه روز رو توی زندگی تون خاص می کنه ویژگی های اون روز نیست که خود اون روزه...خود اون روزه که حتی به ویژگی هاش معنا و تازگی می ده!

مهم اینه که توی یکی از روزای خدا، "یک مسلمان" تصمیم گرفت از این خودخوریِ با یا بی دلیل بالاتر بیاد،از پیدا کردن هزاران دلیل برای ناراحت شدن، از گریه های با یا بی دلیلِ شبانه رها بشه و از همون روز تصمیم گرفت که دست بکشه از هرچیز و هر کسی که پاشو از گلیمش درازتر کرده و وارد زندگی ش شده...و دیگه خراطها گوش نده....و جز چند باری توی این هشت سال...گوش نداد!

می گم با یا بی دلیل چون نمی خوام "یک مسلمان" اون سال ها رو قضاوت کنم...

"یک مسلمان" این روزها رو هم قضاوت نمی کنم...حتی وقتی دلش تنگ میشه

برای روزهایی که...

و برای آدم هایی که...

...

از شما چه پنهون، " یک مسلمان " به اندازه تمام درستی هاش، اشتباه داشته...شاید هم بیشتر! 

اما امروز وقتی به گذشته نگاه می کنه می بینه اشتباهات ناشی از تصمیم های خودش رو دوست تر داره تا حق ترین مسیرهایی که به خواست و اراده ی دیگران پا در اون ها گذاشته...

من "یک مسلمانی" که از خواسته ی دلش چشم پوشید و نذاشت هر چیزی وارد ذهنش بشه رو دوست دارم...

من دوست ندارم "یک مسلمانی" رو که روی حقیقت پیش روش چشم پوشید و گفت واسه توبه کردن وقت هست...اما

"یک مسلمانی" رو که تو روزای اول مبارزه با نفسش تو اتاق نشست و علی رغم دادوفریادهای گزارشگر بازی ایران-آرژانتین از اتاق بیرون نیومد و بازی رو ندید تا نفسش رو آدم کنه رو دوست دارم...


شاید دیگه شور و حال گذشته رو ندارم

شاید هم پخته تر شدم...نمی دونم

نمی دونم تنهایی این روزها تا کی باید ادامه داشته باشه...فقط می دونم تا نفس هام به شماره نیفتاده باید نفس بکشم...باید شعر بگم...باید شعر بگم.


پ.ن یک: به قول جبران خلیل جبران همیشه موقع تصمیم گیری ها می بینم که یک منِ بزرگ تر در درونم نشسته و دارد تماشایم می کند.

شما هم با "منِ درون" تون خلوت کنید... .


پ.ن دو: 

- تو چرا این جوری شده ای؟

- من از خودم هم خسته ام، حوصله ام را از دست داده ام، دلم داره می پوسه.

- پس من چی؟

- نمی دونم...

اشک هایم روی گونه سر می خورد و او با آرامشی خاص ادامه می دهد: «دوست داشتن تو کار ساده ای نیست»

...

آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پُر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ گاه هم دچار تردید نشود.

سمفونی مردگان/عباس معروفی

#رمان-فاخر

#بخوانیم

۰۲:۰۹

میشه؟.....باور کن نمیشه!

یا دلیل المتقین...

امروز توی مسیر خانمی جلوم ظاهر شد...خیلی علیه السلام نیستم...حتی یه ذره هم نیستم اما اینقدر لباسشون نامناسب بود که اصلا شرمم شد یه لحظه بیشتر به اون سمت نگاه کنم و سرمو چرخوندم...!

گفتم خدایا این کار دیگه خیلی نامردیه...این نوع لباس پوشیدن خیـــــــــــــــــــلی نامــــــــردیه...کی میشه خلاص شد از این جهل مدرن؟


شعری رو که قبلا خودش به زبونم جاری کرده بود این بار توی قلبم به جریان انداخت که:


هوامون کفرآلوده...هوا تا بوده این بوده

مگه میشه "محمد" بود و از "کفار" آسوده؟!


مگه میشه علی باشی...مگه میشه وصی باشی

مگه میشه ولی باشی ولی از جنگ فرسوده؟!



الی آخر...

صلوات

۲۳:۳۶

ایستگاه اتوبوس

توی ایستگاه اول منتظر اومدن خط واحد نشسته بودم که یکی شون از راه رسید...راننده از همون داخل ماشین با مسئول ایستگاه خوش و بش کرد و عید رو به همدیگه تبریک گفتن و بعد یه بطری آب برداشت تا دستاش رو بشوره...آب ریخت...آب ریخت...آب ریخت...

مسئول ایستگاه بهش گفت: چرکی که توی یه سال جمع شده با یه مشت و دو مشت آب پاک نمیشه...انقد آب نریز!


پ.ن: گاهی یه مسئول ایستگاه اتوبوس توی یه نقطه ی کوچیک از یه شهر بزرگ هم می تونه عارف باشه و حرف خدا از زبونش جاری بشه...! 

#بیشتر-به-اطراف-و-اطرافیانمون-خیره-بشیم

۰۰:۵۱

من زنده ام...

... یا حبیب التوابین...


من زنده ام...

من هنوز زنده ام...

اگه شما هم تعریفتون از مرگ، نافرمانی خداست پس بدونید که من هنوز زنده ام...

اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این زنده بودن ارادی نیست...حکم حکومتی خداست که مُهر حسین بن علی علیهم السلام انتهاش نقش بسته...

حکمی که خدا با عجله نوشته و اینو میشه از دست خطش فهمید...!

راستی دست خط خدا چه شکلیه...؟

مثل دست خط پیامبر شاید...

اما...

دست خط پیامبر چه شکلیه؟!

نمی دونم...احتمالا مثل دست خط خمینی کبیر!

راستش رو بخوای دست خط امام رو هم تا حالا ندیدم

ولی احتمالا بی شباهت به دست خط سید علی نیست...

داشتم می گفتم...

معلومه که خدا با عجله حکم رو نوشته و وقتی گفته "عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم".... حکماً پیامبرش هم با دل نگرانی و اضطراب دستور رو گرفته و برای رسوندنش به حسین بن علی فاصله ای که میونشون نیست رو یه نفس دویده! 

و حسین با بسم الله...مهر رو کوبیده روی حکم یک جمله ای خدا که به آفرینش اعلام کنه:


" رضا باید زنده بماند

والسلام. "



پ.ن: ممنونم از همه ی دوستانی که در این روزها حال این حقیر رو جویا شدن و دوستانی که جویا نشدن.

ان شاءالله بعد از کنکور جبران کنیم.

۰۰:۲۷

ینی جا داره تا یک هفته سکوت کنم!

رفتم توی آشپزخونه...

می بینم امیر علی سه ساله از اصفهان!‌ با یه سینی "لوبیا" نشسته و مشغول مثلا پاک کردنه!

اومدم سر به سرش بزارم...رفتم بالا سرش 

گفتم:‌امیر علی! اینا چیه؟ نخوده؟

گفت: نه!‌ کنجده!‌ برو اونور!  :|

من  :|

مامانم  :|

سینی لوبیا  :|


پ.ن: با دهه نودی جماعت دهن به دهن نشید! از من به شما نصیحت :))


پ.ن دو: شعر سرتیتر تارنمایمان نیز تغییر کرد :)

۲۱:۳۹

تا خرمنت نسوزد...

۲۲:۲۶

آرزو بر جوانان عیب نیست!

...یا حبیب من لا حبیب له...


آمدیم بگوییم یکی از "فانتزی" هایمان این است که....

جناب وجدان فرمودند:آخر تو را چه به فانتزی؟! 

گفتیم: مگر ما چه از بقیه کمتر داریم؟

فرمودند: اصلا با من حرف نزن! تازه فانتزی هم فرنگی است بدبخت غرب زده!

گفتیم: ای بابا...چقدر زود عصبانی می شوید! خب معادل فارسی اش را به کار می بریم تا مشکل حل شود!!!

.....

استفتائی نمودیم و نظر آیت الله گوگل این بود که معادل "فانتزی" از نظر فرهنگستان ادب فارسی می شود "نا متعارف" ! 

گفتیم ای بابا! عجب گیری کرده ایم...خب بگوییم یکی از نامتعارف هایمان این است که...ملت به ریشمان می خندند!

با جناب وجدان مشورت کردیم،فرمودند خب بخندند!‌:)


خلاصه داشتیم عرض می کردیم...یکی از فانتزی هایمان...ببخشید...یکی از نامتعارف هایمان این است که...ان شاءالله پس از ازدواج در خانه ی با صفای خودمان،خبری از تلویزیون (لعنت الله علیه) نباشد! :)


اینطور بیشتر با هم حرف می زنیم...

و حتی بیشترتر کتاب می خوانیم...

باور کنید.


به قول این غربی های از خدا بی خبر i hate Tv  :)


پ.ن: به قول یکی از دوستان صادق مان،بنده از آن دسته انسان های نچسب و مزخرفی می باشم که اگر هم تلویزیون ببینم شبکه 4 می بینم! یا پرس تی وی!‌ (البته امر مشترک در خصوص این دو شبکه ی بزرگوار این است که حرف هیچ کدام را هم نمی فهمم اما آنقدر گوش می دهم تا بالاخره یک روز بفهمم حرف حسابشان چیست) !


:)

۱۴:۴۵

ای مجاهد ای مظهر شرف...

...یا حبیب من لا حبیب له...

این روزا با دیدن عکس آقا روح الله ذهنم شدیدا درگیر میشه...فکر می کنم به این که اگه این مرد نبود...اگه خودش رو برای مبارزه آماده نکرده بود...اگه انقلابی به وجود نیومده بود...الان من کجا ایستاده بودم؟ الان داشتم چیکار می کردم؟

خیلی فکر کردم و آخرین نتیجه ای که گرفتم این بود که الان احتمالا دست در دست یه دختر نامحرم توی هرجایی که نمی تونم تصورش رو بکنم سرگرم عیاشی بودم...یا شایدم یه سیگار خارجی گوشه ی لبم بود و قدم زنان با هر پُک غلیظی که به سیگار می زدم گذشته ی بی حاصلم رو مرور می کردم! یا شاید هم داشتم آماده می شدم که به محل قرارم با دوستان شبیه خودم برسم و برای صدمین بار چرندیاتم رو تحویلشون بدم و مزخرفاتشون رو بشنوم...ولی نیستم! 

نه...الان هیچ کدوم از اینا نیستم...

من الان یه جوون 22 ساله ام که توی جمهوری اسلامی زندگی می کنه...

و به جای تموم اون کارها دارم گوشه ی اتاقم می خونم و می نویسم و می خونم و می نویسم و به احیای تمدن اسلامی بر مبنای عدل علوی و تقویت جبهه ی حق در مقابل باطل فکر می کنم...و هر روز و هر ساعت و هر لحظه با خودم درگیرم و در حال جنگ تا بتونم به اژدهای نفسم پیروز بشم و لبخند رضایت امام و صاحبم حضرت ولی عصر(روحی له الفداء) رو به دست بیارم...ان شاءالله!

امروز دشمن طبق معادلاتش باید روی من سرمایه گذاری کنه...باید برای مهار من وقت بذاره و به زحمت بیفته...و من توی سنگر کوچیکی از هزاران سنگر جبهه ی حق علیه باطل در حال مبارزه ام...توی یه نبرد واقعی...در کنار شما!

 

چقدر چشم که دوخته شده به صحنه ی مبارزه ی من...و ما! از ایران بگیر تا یمن و سوریه و آفریقا و حتی تو خاک غرب!

و باز می رسم به این سوال که " اگر آن مرد نبود...؟ "

 

و چقدر یه انسان می تونه قوی بشه...و اثرگذار...مثل #آقا_روح_الله

 

پ.ن1: رفتی سبک عِنان و ندیدی که بعدِ تو...دیشب چه قصه داشت سرِ ما و سنگ ها...

 

پ.ن2: پیرو پست ناطورِ دشت نگاشته شد...در مقام مقایسه ای که ازش حرف زدم.

 

#بابای_ماست_خمینی

#شکر_همین_یک_نعمت_را_هم_نخواهیم_توانست_به_جا_آوردن

#ولله_الحمد

#من_جمهوری_اسلامی_را_دوست_دارم

یاعلی مدد

27 بهمن 1396

 

اثر فاخر مرحوم محمدعلی ابرآویز:

تو پیک خلوت روحانیان و سینه سوزانی 

مسلمان مسلح با سلاح شوق و ایمانی

تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران جانی

غریو لا تَخَف سر ده به گلبانگ مسلمانی

الله اکبر...

 

۰۰:۱۸

به دنبال حقیقت

مَن با یَقین کافِر، جَهان با شَک مُسَلمان...

یا أکرم من اعتذر الیه المسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
Designed By Erfan Powered by Bayan