فریادِ سکوت

هَرگِز وُجودِ حاضِرِ غایِب شِنیده ای...!؟ مَن دَر میانِ جَمعُ و دِلَم جایِ دیگر است...

۱۱ مطلب با موضوع «حرف دل» ثبت شده است

ای مجاهد ای مظهر شرف...

...یا حبیب من لا حبیب له...

این روزا با دیدن عکس آقا روح الله ذهنم شدیدا درگیر میشه...فکر می کنم به این که اگه این مرد نبود...اگه خودش رو برای مبارزه آماده نکرده بود...اگه انقلابی به وجود نیومده بود...الان من کجا ایستاده بودم؟ الان داشتم چیکار می کردم؟

خیلی فکر کردم و آخرین نتیجه ای که گرفتم این بود که الان احتمالا دست در دست یه دختر نامحرم توی هرجایی که نمی تونم تصورش رو بکنم سرگرم عیاشی بودم...یا شایدم یه سیگار خارجی گوشه ی لبم بود و قدم زنان با هر پُک غلیظی که به سیگار می زدم گذشته ی بی حاصلم رو مرور می کردم! یا شاید هم داشتم آماده می شدم که به محل قرارم با دوستان شبیه خودم برسم و برای صدمین بار چرندیاتم رو تحویلشون بدم و مزخرفاتشون رو بشنوم...ولی نیستم! 

نه...الان هیچ کدوم از اینا نیستم...

من الان یه جوون 22 ساله ام که توی جمهوری اسلامی زندگی می کنه...

و به جای تموم اون کارها دارم گوشه ی اتاقم می خونم و می نویسم و می خونم و می نویسم و به احیای تمدن اسلامی بر مبنای عدل علوی و تقویت جبهه ی حق در مقابل باطل فکر می کنم...و هر روز و هر ساعت و هر لحظه با خودم درگیرم و در حال جنگ تا بتونم به اژدهای نفسم پیروز بشم و لبخند رضایت امام و صاحبم حضرت ولی عصر(روحی له الفداء) رو به دست بیارم...ان شاءالله!

امروز دشمن طبق معادلاتش باید روی من سرمایه گذاری کنه...باید برای مهار من وقت بذاره و به زحمت بیفته...و من توی سنگر کوچیکی از هزاران سنگر جبهه ی حق علیه باطل در حال مبارزه ام...توی یه نبرد واقعی...در کنار شما!

 

چقدر چشم که دوخته شده به صحنه ی مبارزه ی من...و ما! از ایران بگیر تا یمن و سوریه و آفریقا و حتی تو خاک غرب!

و باز می رسم به این سوال که " اگر آن مرد نبود...؟ "

 

و چقدر یه انسان می تونه قوی بشه...و اثرگذار...مثل #آقا_روح_الله

 

پ.ن1: رفتی سبک عِنان و ندیدی که بعدِ تو...دیشب چه قصه داشت سرِ ما و سنگ ها...

 

پ.ن2: پیرو پست ناطورِ دشت نگاشته شد...در مقام مقایسه ای که ازش حرف زدم.

 

#بابای_ماست_خمینی

#شکر_همین_یک_نعمت_را_هم_نخواهیم_توانست_به_جا_آوردن

#ولله_الحمد

#من_جمهوری_اسلامی_را_دوست_دارم

یاعلی مدد

27 بهمن 1396

 

اثر فاخر مرحوم محمدعلی ابرآویز:

تو پیک خلوت روحانیان و سینه سوزانی 

مسلمان مسلح با سلاح شوق و ایمانی

تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران جانی

غریو لا تَخَف سر ده به گلبانگ مسلمانی

الله اکبر...

 

  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۳ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

    آنقدر مرد نبودیم...

    اصبغ ابن نباته که از یاران بزرگوارِ امام علی علیه السلام است میگوید از حضرت علی علیه السلام شنیدم که در مورد امام زمان فرمودند:
    «صَاحِبُ هَذَا الأمرِ هُوَ الشَّریدُ الطَّریدُ الفَریدُ الوَحید»

     وحید یعنی تنها 

    فرید هم که از فرد میاد یعنی تک...

    طرید یعنی طرد شده......

    طاقت دارید معنای شرید رو هم بگم؟

    ...

    شرید یعنی آواره...

    ...

    فقط یه چیز به ذهنم می رسه.... خاک بر سر من.

    امامم آواره است و من...

    فردا اگه ازم بپرسن وقتی امام و صاحب و مولات آواره بود تو چیکار می کردی...چی بگم....دارم چیکار می کنم؟ کی قراره به خودم بیام...؟

    چی بگم...

    چی بگم منی که دارم راحت زندگی مو می کنم...و طاقت شنیدن یه فحش تو راه امامم رو هم ندارم...

    ...آنقَدَر مَرد نَبودیم کِه یارش باشیم...


    پ.ن: پخش کنید حدیث رو شاید یه نفر به خودش بیاد...   

    وارحَمِ استِکانَتَنا بَعدَه...


  • ۹ خواندم و دوست داشتم
  • ۷ نگاه
    • یک مسلمان
    • چهارشنبه ۲۵ بهمن ۹۶

    که بی حضور تو دارم به انتهای خودم...

    Related image
     

    ...بسم الله الرحمن الرحیم...

     
    جنگه...
    می دونستین جنگه؟
    واقعنی صدای تیر و موشک ها رو می شنوین یا الکی می خواین با من همدردی کنین؟
     
    جنگه... 
     
    به 
      خدا
          قسم
               که جنگه...
     
    توی جنگ دشمن یه نوع خمپاره می زد به اسم خمپاره 60! رزمنده ها اسمش رو گذاشته بودن " خمپاره ی نامرد " چون تمام خمپاره ها سوت می کشیدن و فرصت فرار به طرفشون می دادن اما این یکی آروم و بی صدا میومد و وقتی بغلت پا به زمین می ذاشت تازه متوجه می شدی که...! شاید هم دیگه هیچ وقت متوجه نمی شدی!
     
    جنگه...
    به خدا قسم جنگه و دست و بال دشمن پره از این خمپاره های شصت...
    بدترین جنگ جنگ داخلیه!!! بیرونت آرومه و هیچ کس نمی فهمه چه طوفانی اون داخل به پاست...
    راستش رو بخواین شکستش هم خیلی بده...چون تو دیگه آدم قبلی نیستی...سقوط کردی...زخمی شدی ولی اطرافیانت همچنان همون توقعات قبلی رو ازت دارن...
     
    اما به حکم " لا یکلف الله نفسا الا ما آتاها" اگه سدی جلوی راه هست حتما توانایی شکستنش رو قبلا بهمون دادن! حتما و قطعا...
     
    بعد از مدت ها این همه راه اومدم تا بگم : ج ن گِ ! حواسمون باشه 
     
    پ.ن: راستش رو بخواین قبلا با دیدن عکس شهدا آروم می شدم اما الان احساس حقارت می کنم...و نمی دونم این خوبه یا بد...فقط می دونم شهدا اول دشمن درونشون رو سر بریدن...
     
    یا أکرمَ من اعتذَرَ الیه المسیئون...
     
    هدیه به روح شهدا صلوات
     
     
  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۴ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

    من با تک تک این موزاییک ها خاطره دارم...!


    ... یا حَبیبَ التَّوّابین...

    روز اولی که خواستم راه بیفتم به سمت دانشگاه...
    با خدا عهد بستم که کفش هام پوتین های جنگم باشن...و پوشیدم....و رفتم! 
    امروز آخرین امتحانِ آخرین ترم هم تموم شد و من فارغ التحصیل شدم...سه سال و چهار ماه از اون اولین روز و اولین عهد،گذشت...! 
    اتفاقات تلخ و شیرین زیادی تو این مدت برام افتاد...نمی دونم چقدر موفق بودم به عهدم وفا کنم...چقدر لرزیدم..چقدر لغزیدم...نمی دونم...فقط می دونم که دلم برای تک تک اون لحظه ها تنگ میشه...لحظه هایی که دیگه برنمی گردن...
    من توی این دانشگاه بچگی ها کردم...بزرگی ها کردم...من توی این دانشگاه عاشق شدم...من توی این دانشگاه خندیدم...گریه کردم...زمین خوردم...ایستادم! هیچ کدوم از این لحظه های مقدس رو نمی تونم از ذهنم پاک کنم...

    به قول شاعر...

    من سنگ که نیستم فراموش کنم
    آرام بایستم فراموش کنم...
    خندیدنمان می رود از یاد ولی...
    من با تو گریستم...فراموش کنم؟!


    اما به خودم قول دادم که امروز برم...و ان شاءالله یک روز با قدرت برگردم...در کسوت استادی شاید...! رضاً برضائک.
    توکلت علی الله و علی الله فلیتوکل المتوکلون...

    پ.ن1: مهم ترین دستاورد این دوران این بود که هرچقدر بیشتر رفتم جلو فهمیدم کمتر می دونم!

    پ.ن2: خدای عزیزم گفت " فاذا فرغتَ فانصَب "...پس هنگامی که از کاری فارغ شدی قامت راست کن و به کار دیگر بپرداز.

    #کارشناسی_حقوق  #پیش_به_سوی_کارشناسی_ارشد

    بیست و هشتم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش


  • ۱۲ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

    صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست

    مامان: رضا....یه خبری بهت بدم ناراحت نمیشی...؟

    من که از لحن گفتنش فهمیدم چه خبری می تونه باشه توی دلم گفتم ولاحول و لا قوة الا بالله و آروم گفتم: چی...؟

    آروم خبر رو گفت.....و من هم آروم گفتم الخیر فی ما وقع....و برای اینکه شل شدن زانوهام رو نبینه زود رفتم... 


    طبق معمول همیشه هیچ کس نبود که حتی بتونم این خبر دو کلمه ای رو بهش بگم...! به جز علی صفائی حائری...


    عین.صاد گفت:« ابراهیم می خواهد به رشد برسد و به رشد برساند و این است که با آن دستور خودش کارد را به دست می گیرد و اسماعیل را می بندد و وقتی می بیند کارد نمی برّد سخت خشمگین شده و آن را بر زمین می کوبد و اگر همین کار را نمی کرد در امتحان باخته بود،که عشقی نبوده و سنجشی نبوده ، فقط حرفی بوده و سخنی.


    اما خدای ابراهیم...او نمی خواهد اسماعیل ها کشته شوند، می خواهد ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب دست یابند... »


    کتاب رو بستم...

    با خدا مرور کردم...که آخه قرار بود...

    و قرار بود...

    و قرار بود....


    اما وقتی دلم آروم گرفت و یادم اومد که قرارها هم دست خداست خودش به زبونم انداخت که بگم إلهی رِضاً بِرِضائِکَ و تَسلیماً لِأمرِک.


    صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست            درد از او...صبر از او....همت مردانه از اوست     #عبرت-نائینی



    خبر این بود: عقد کرد...!







    امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند:
  • ۱۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۲۲ دی ۹۶

    تا خرمنت نسوزد...تشویش ما ندانی!

    ...یا حَبیبَ التَّوّابین...

    به فکر فرو رفتم...
    به فکر فرو رفتم و بلافاصله یه لبخند تلخ نشست روی لبم...
    آخه این اولین بار توی این چند سال بود که داشتم بدون واسطه به خودم فکر می کردم...
    اولین باری که نگران خودم شدم...
    تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم...
    چقدر عوض شدم...

    یه ضعف جسمی آروم آروم داره بهم غلبه می کنه...الان که فکر می کنم می بینم این ضعف قبلا هم بوده اما بهش توجهی نمی کردم...
    دم ظهر که می شه دیگه نمی تونم سرپا بایستم...باید درس بخونم....اما نمی تونم...چشمام زود خسته میشه و همه چی به هم می ریزه...شاید به خاطر مطالعه است...شاید به خاطر فشار فکری زیاد این روزاست...شاید به خاطر کم خونیه...نمی دونم...

    اما یه حسی از داخل بهم میگه رضا اون چیزی که آخر این داستان...فردا،دو روز بعد،دو ماه،ده سال،سی سال دیگه تو رو از پا درمیاره همین ضعفه...!
    یه نفر داره از داخل منو ذره ذره تو خودش حل می کنه و من شدیدا احساس می کنم که به قول خانم "حوا" به خودم بدهکارم...

    به
       خودم 
              بدهکارم...

    در 
        حد 
             یک 
                  توجه 
                        ساده
                             ...شاید!


    #بی-حسم #یخ #کِرِخ


    پ.ن یک: دعا کنید مرا...
    پ.ن دوم: راه حلی برای رفع این خستگیِ مفرطِ نمی دانم جسمی یا روحی سراغ ندارید؟




  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶

    ما خسته ایم...خسته ولی ناامید...نه!

     
    ...یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَه...
     
    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
                   کان سوخته را جان شد و آواز نیامد...
                                   این مدعیان در طلبش بی خبرانند
                                                   کان را که خبر شد خبری باز نیامد...
     
    راستش اومدم حرف بزنم...اومدم آتیش درونمو باهاتون سهیم بشم...اومدم از کف دست صاف تر باشم...اما علی صفایی (ره) گفت: 
     
    "مومن کتوم است و این کتمان فقط مربوط به اسرار مگو نیست که کتمان درد و رنج هم هست...تو چه حقی داری آن چه را که دوست به تو داده،با دوست و دشمن او در میان بگذاری؟! آن قدر کم تحمل هستیم که درِ دلمان را باز گذاشته ایم و هرکس در آن خانه گرفته،هرکس از آن خبر دارد...
     
    یک فتنه،یک درگیری،یک رنج،یک ضربه،یک فشار،رزق و بهره ی من است اما مادرم می داند پدرم می داند،دوستم می داند. پس کجاست آن وسعت؟ کجاست آن وجودی که باید مثل کوه باشد؟ به راستی که از کف دست هم صاف تریم...
     
    باید غم ها را تبدیل کنیم و وقتی از آن ها بیرون آمدیم،برای دیگران بازگو کنیم تا آن ها هم از این درد و غم درسی بیاموزند."
     
    دوباره گفتم...چرا من! چرا آدمای دیگه ای که می شناسم این رنج براشون نبوده...؟
     
    یه آیه از قرآن خوند و گفت: " و إن یَمسسکُم قرحٌ فقد مسَّ القومَ قرحٌ مثلُه...همه ی عالم این درد و رنج رو دارند و چیز تازه ای نیست...با این تفاوت که شما امیدی دارید و دیگران همان را هم ندارند...کسی که برای دنیا شب ها بیداری می کشد مثل تو رنج می برد...تازه اگر بمیرد معلوم نیست برای چه کسی مرده! ولی تویی که دو میلیون امید داری،حاضر نیستی یک دقیقه به پا بایستی؟! به راستی که خودمان را لوس کرده ایم. با یک فشار و درگیری چنان آه  و ناله راه می اندازیم که بیا و ببین...خیال می کنیم نوبرش را آورده ایم...مایی که می خواهیم هستی را به دست آوریم نمی خواهیم پوست بیندازیم...؟ "
     
    گفتم: ....قبول،تسلیم!...و به قبر شهید گمنامی که روبروش نشسته بودم خیره شدم...
     
    هوا خیلی سرد بود...خودم بی حس بودم اما سردی هوا رو از آب هایی که روی زمین یخ بسته بودن فهمیدم...
     
    و تو اون لحظه ای که باید می بود کسی و هیچ کس نبود کتاب علی صفایی رو بغل کردم و باهاش گرم شدم...
     
    و اشک...
     
     بعد هم...این رباعی:
     
    گم می شویم گاه ولی ناپدید...نه!
     
               رازیم و فاشمان نکند جز شهید ! نه...
     
                       گریه بهانه ای ست که طوفان به پا کنیم...
     
                                    ما خسته ایم...خسته...ولی ناامید،نه!
     
     
    دعام کنید...
     
    شما هم علی صفایی را غرق شوید...
     
     
     
  • ۱۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۴ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶

    ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من...

    می گفت شیطون صبوره...خیلی هم صبوره...منتظر می مونه و می مونه و تو لحظه ای که باید ضربه ش رو می زنه...

    می گفت وجود یه نقطه ضعف کافیه تا ما رو به جایی برسونه که جلوی امام عصرمون بایستیم و اونو به قتل برسونیم....یه نقطه ضعف!


    اصلا شما اگه جای من بودین چیکار می کردین...؟

    اگه با دست خودتون سقوط رو انتخاب کرده بودین...اگه شیطون یه گوشه ی رینگ مبارزه خفتتون کرده بود و مجال نفس کشیدن هم بهتون نمی داد و بدون وقفه مشت و لگد بود که به سمتتون میومد چیکار می کردین...؟


    کوله پشتیم از شعر و شعار و آیه و سخن بزرگان پره ها! پای عملمه که لنگه...که بدجوری لنگه...که فرورفته تو لجن زار گناه...


    پ.ن1: گر بر سر نفس خود امیری مردی...


    پ.ن2: این ماجرا شاید شروع خوبی نداشته باشه اما باید خوب تموم بشه...باااااید خوب بازی کنم.

    نمی دونم چند روز یا چند دقیقه یا حتی چند ثانیه ی دیگه به من فرصت بازی کردن داده میشه...و بعدش کمک داور شماره ی منو می گیره بالا سرش یعنی: تعویض!


  • ۴ خواندم و دوست داشتم
  • ۷ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶

    پدر یعنی...

    زن و شوهرند دیگر...از همان ها که دعوا می کنند و ابلهان باور!
    از شما چه پنهان گاهی که بین پدر و مادرمان حرفی،حدیثی،اختلافی پیش می آمد ما در جبهه ی مادرمان بودیم...
    گاهی حتی احتمال هم نمی دادیم که ممکن است حق با پدرمان باشد...

    این بار اما بزرگ تر شده ایم...
    این بار مظلومیت چهره ی پدرمان را می بینیم و می فهمیم که حق با اوست...
    این بار حق با پدری ست که همیشه در سنگرش تنها بوده و همیشه هم محکوم!
    این بار حق با پدری ست که عادت ندارد به کسی از دردهایش بگوید و مثل همیشه حرف هایش را می خورد...
    راستی مگر یک انسان چقدر می تواند دریا باشد...؟ و چقدر مظلوم...؟ و چقدر معصوم...؟ و چقدر حتی در بین نزدیک ترین نزدیکانش ناشناس...؟

    تلخ ترین لحظه ی زندگی ام لحظه ای است که پدر و مادرم از هم دلخورند...

    باید یک نفر کوتاه بیاید...اما باز از شما چه پنهان دوست ندارم این بار آن یک نفر پدرم باشد...



  • ۶ خواندم و دوست داشتم
  • ۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶

    شرایط نه چندان مناسب...

    ...یا فَخرَ مَن لا فَخرَ له...


    دارم توی شرایطی که چندان هم مناسب نیست به سمت اون جایی که باید، حرکت می کنم...حس سربازایی رو دارم که توی گِل و شُل زمین گیر می شدن ولی چشمشون نه به مشکلات راه که به جاده بود...این روزا هر اتفاقی بهونه ای میشه تا این جمله ی مرحوم علی صفایی حائری رو مرور کنم که "موقعیت ها مهم نیست...این موضع گیری تو توی موقعیت هاست که اهمیت داره"...

    راستش ترسیدم...

    که نکنه...

    که مبادا...

    که اگه نشه...

    که اگه...

    که اگه...

    قرآن رو باز کردم...اومد: " ألا اِنَّ وَعدَاللهِ حق..."


    باشه...من تسلیم...ادامه می دم...چون تو می بینی.

    به قول حسین منزوی:

     از سنگ و صخره سر زدم از دره رد شدم

                         دریا شدن مرا به چه کاری که وا نداشت...

  • ۲ خواندم و دوست داشتم
  • ۵ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۳ آذر ۹۶