شک یا یقین...شاید هم شک تا یقین

یَا دَلیلَ المُتَّقین

آخرین پیامبر فرمودند: از امت من نُه چیز برداشته شده...یکی از آن ها این است: «الوسوسةُ فی التفکر فی الخلق»
یعنی یکی از چیزهایی که امت مرا هرگز به خاطر آن معذب نخواهند کرد، این است که انسان درباره ی خلقت، خدا و جهان فکر کند و وساوسی در دلش پیدا شود. مادام که در حال تحقیق و جستجوست، هر چه از این شک ها در دلش پیدا شود، خدا او را معذب نمی کند و آن را گناه نمی شمارد.

در حدیث معروفی آمده که یک عرب بدوی آمد خدمت رسول خدا (ص) و عرض کرد :« یا رسول الله! هلکتُ!» تباه شدم.
رسول الله فورا مقصود را درک کردند و گفتند: فهمیدم! لابد می گویی شیطان آمد به تو گفت چه کسی تو را آفرید و تو هم در جوابش گفتی خدا و سپس شیطان گفت خدا را چه کسی آفریده است و تو دیگر نتوانستی جواب بدهی!
گفت: یا رسول الله همین است!
پیفمر فرمودند: « ذلک محض الایمان » 
تو چرا فکر کردی که هلاک شدی؟! این عین ایمان است. یعنی همین تو را به ایمان واقعی می رساند.

شک منزل بدی است؛ ولی مَعبَر خوب و لازمی است.

زمانی بد است که تو در همین منزل بمانی...شک کنی و بعد هم سر جایت بنشینی. این شک تنبل هاست؛هلاکت است. اما تو که چنین آدمی هستی که وقتی شک و وسوسه ای در تو پیدا شد در خانه ننشستی، از مردم هم رودربایستی نکردی و نگفتی که اگر من به مردم بگویم چنین شکی کرده ام می گویند پس تو ایمانت کامل نیست، معلوم می شود که یک حس و طلبی در تو هست که فورا آمدی نزد پیامبرت و سوال می کنی.
این عین ایمان است؛ چرا از چنین چیزهایی می ترسی؟ این است آزادی در تفکر.

#شهید-مطهری
#آزادی-انسان

پ.ن: یک_مسلمان شک کرده است.
شکی که آن را خوب می داند و لازم، برای بزرگ شدن و قوی شدن
اما شاید کمی می ترسد...نمی دانم چرا
دعا کنید برایش...

۱۵:۰۴

عکس جوانی اش را...


... به نام خدا ...

« روزهای آخر تابستان 1353، امام جماعت مسجد کوچک و نیمه کاره ی امام حسن مجتبی (ع) در مشهد، با شروع ماه رمضان، برنامه ی جدیدی برای مسجد می ریزد.

سیّد علی خامنه ایِ سی و پنج ساله، با آن قد رشید و چشمان نافذش، بنا می کند که هر روزِ ماه مبارک بعد از نماز ظهر و عصر، قرآن به دست پشت تریبون بایستد و یک ساعت سخنرانی کند، با موضوع « طرح کلی اندیشه ی اسلامی در قرآن »

با شروع جلسات، شهر مشهد به هم می ریزد. هر روز ظهر که شهر خلوت شده و مردم به استراحت تن داده اند در گوشه ای از شهر جنب و جوشی عجیب برپاست...مردم همه از راه های دور و نزدیک در هوای گرمِ ظهرها با زبان روزه، در حرکتند به سمت مسجد امام حسن (ع)

دانشجویان پزشکی برای آمدن و رفتن، اتوبوس گرفته اند و اقشار مختلف مردم مشتاقانه خود را به این مسجد می رسانند تا با شنیدن حرف های سیّد جوان، تشنگی هایشان را فرو بنشانند. »
.
.
.
بالاخره خواندمش، ولله الحمد!
طرح کلی اندیشه اسلامی، گوهری ست بی مثل و مانند که چهل سال دیر به دست ما و شما رسید...اما رسید.
کتاب با طرح مباحثی تماما نو در باب ایمان شروع می شود و با توحید ادامه پیدا می کند. اما نقطه ی اوج آن در بحث پیرامون "فلسفه ی نبوت" و "ولایت" است!

شک نکنید بعد از خواندن، نگاهی نو به اسلام و قرآن پیدا خواهید کرد.

و البته می توانید پس از بستن کتاب، عکس جوانی سید علی را بیاورید و...خوب نگاهش کنید و...بغض کنید و.......زیر لب ولله الحمدی بگویید و...خطاب به سید علی نجوا کنید...آخر چه کسی لایق تر از تو برای هدایت این کشتی؟...الحمدلله به خاطر داشتن تو...پدر مایی شما...امام مایی شما...شمایی که در راه اسلام پیر شدی...شما که بالا نشستی و هیچ گاه بالانشین نشدی.
به راستی  آن روزها که شما می گفتی اگر جایی از حرف ها برای کسی مبهم مانده بعد از جلسه بیاید و سوال کند چه کسی فکر می کرد شما چندین سال بعد رهبر این امت خواهی شد؟


پ.ن: جالب این جاست که رهبری بعدها از این جلسات یاد می کنند و می گویند: آن حرف ها پایه های فکری برای ایجاد یک نظام اسلامی بود، اگرچه ما آن موقع امیدوار نبودیم که نظام اسلامی شش، هفت سال دیگر محقق شود. می گفتیم اگر پنجاه سال دیگر هم ایجاد نشود بالاخره پایه های فکری اش این هاست. 

#بخوانیم.
۰۰:۴۳

مهمانسرای دو دنیا

بسم الله الرحمن الرحیم


مهمانسرای دو دنیا

نمایشنامه ای بی نظیر از اریک امانوئل اشمیت

ترجمه ی سرکار خانم شهلا حائری

انتشارات قطره



مهمانسرای دو دنیا حکایت مردمانی ست که جایی بین زمین و آسمان در مهمانسرایی (همان برزخ خودمان!) گرفتار شده اند و نمی دانند چند لحظه ی دیگر به زمین بر می گردند یا برای همیشه به آسمان ناشناخته ها پا می گذارند.


برشی از کتاب:


ماری     خودم خوب می دونم که کله م برای افکار بزرگ زیادی کوچیکه. ولی با این حال، اقلّا کاش کوچیک تر بود و انقدر احمق بودم که خودم حالیم نشه. خواهرم این طوریه! نه هیچی باعث تعجبش می شه و نه کسی می تونه جلودارش شه. آدم باید این طوری باشه. من فقط انقدر باهوشم که عذاب بکشم.


ژولین    همه مون همینطوریم.


ماری    نه،اونایی که درس خوندن اینطور نیستن.


ژولین    اونا چی بیشتر می دونن؟


ماری    چه می دونم! اما وقتی می دونن راست راستی می دونن. وقتی هم که نمی دونن می دونن که نمی دونن. اونا مثل من دست و پا نمی زنن. اگه منم یه دور دیگه فرصت داشتم می دونی چی می شدم؟ فیلسوف! (با اندوه) «ماری مارتن فیلسوف برجسته!» (می خندد.)


ژولین   حالا اگه آدم فیلسوف باشه نمی میره؟


ماری   چرا، ولی بهتون کمک می کنه زندگی کنید!



پ.ن: خوندن نمایشنامه حسی به مراتب دلنشین تر از رمان داره(نظر شخصی)...اگه تا حالا نمایشنامه نخوندین و یا اگه خوندین فرقی نمی کنه...پیشنهاد می کنم با این نمایشنامه ی کوتاهِ پر از دیالوگ ماندگار زندگی کنید.

پ.ن دو: صفحه ی "کتابخانه ی یک مسلمان" هم به فضل خدا راه اندازی شد.



۰۰:۲۱

به دنبال حقیقت

مَن با یَقین کافِر، جَهان با شَک مُسَلمان...

یا أکرم من اعتذر الیه المسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
Designed By Erfan Powered by Bayan