آقای بوش!

امروز دکتر کدخدایی سر کلاس سازمان های بین المللی فرمودن که : " این دست اقدامات فقط مختص آقای ترامپ نیست...زمان "بوش" هم شاهد موارد این چنینی بودیم. "

و بعد بلافاصله اصلاح کردند که: " زمان آقای بوش " !


#با_شخصیت

#حقوقدان_بین_الملل

#روزانه-نوشت-دانشگاه-تهران

۰۰:۰۷

که بی حضور تو دارم به انتهای خودم...!

‏بسم الله...


درون خانه نپیچیده جز صدای خودم

که بی حضور تو دارم به انتهای خودم...


زیاد بود مرا زندگی همین بس که

کمی به پای مردم کمی به پای خودم...


‎#من_نوشت

‎#شروع_۲۴_سالگی


پ.ن: درویشی را گفتند حقوق خواندن بدون شعر و شاعری به چه ماند؟ گفت: به چایی بدون قند!

۲۱:۰۱

محسن حججی

أعوذ بالله من کل شر
بسم الله الرحمن الرحیم

توی ماشین مدام این مداحی را گوش می داد:
جوونیم و با احساسیم ؛ به روی حرم حساسیم...

این را آقای یزدخواستی خوانده بود.
یک شب که داشتیم می رفتیم هیئتش تا دم در آن را دم گرفته بود.
دم در هیئت گفت: کاش امشب اینو بخونه.
اتفاقا وسط شور مداح گفت نمی دونم چرا به دلم افتاده امشب این رو بخونم...

#کتاب-سربلند
#شهیدـ محسن ـ حججی


پ.ن: حس عجیب و غیر قابل وصفیه...اونقدر غیر قابل وصف که نذاره به این سادگی ها باورم بشه اینا حرفای یه شهیده در مورد شعری که به زبون این عبدِ کم ترین جاری ش کردن...
چه بار سنگینی...
سنگین...

دعا کنید برای ما...

نماهنگ جوونیم و با احساسیم
۱۹:۴۹

من می روم...تو می روی...او می رود...ما می رویم!

... یا حَبیبَ من لا حَبیبَ له ...


1:44 بامداد 23 تیر 97
تازه از تنور درآمده...


رسیده ای لب ایوان و کوله ی سفرت را...
نه...کوله نیست...بگو عشق...بگو بال و پرت را...

چُنان به بستنِ کَفشت نشسته ای که مبادا
کسی دمادمِ رفتن شکوهِ چشمِ ترت را...

کمی غرورِ برادر...کمی تبسّمِ مادر
شبیه تر شده ای این میان ولی پدرت را

توی می روی به سلامت، ولی دلت به نسیمی...
که خاطرات قدیمی احاطه کرده سرت را

بدون ترس اگرچه نبوده راه برایت
دلت خوش است به آن لحظه ای که همسفرت را...

هم او که گاهِ سکون چون تو تکیه گاه ندیده ست
هم او که وقتِ سفر می خرد به جان خطرت را

...

تو می روی و همین رفتنت نشان کمی نیست...
بگو
به
رود
بریزند
آبِ
پشتِ 
سرت را

۰۲:۲۶

تلنگرانه ای برای بعد از رمضان...

پیامبر مهربانی ها که درود خدا بر او باد:

هر کس که با غیر همسر خویش شوخی و مزاح کند، به اندازه ی هر کلمه ای که در دنیا سخن گفته باشد، خداوند هزار سال او را در زندان دوزخ نگاه خواهد داشت.


وسائل الشیعه ج 20/ ثواب الاعمال ص 283



امام محمد باقر علیه السلام:

سخن گفتن با زن نامحرم از دام های شیطان است.



پ.ن: اوصیکم و نفسی بتقوا الله!  

کم کم لعین رجیم دارد از بند آزاد می شود...خدای رمضان اما خدای دیگر ماه ها هم هست...اگر ما همان عبد رمضان با چشم و گوش و زبان روزه باقی بمانیم...پس سنگرها را آماده کنید. بسم الله...

۱۷:۰۳

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد و سایه ی جنگ از سرمون برداشته شد...وگرنه داعش توی ایران عملیات تروریستی انجام می داد.

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد وگرنه دوباره شاهد اغتشاشات و آشوب ها توی کشور بودیم!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد وگرنه آزادی دسترسی مردم به اطلاعات و فضای مجازی همیشه در حد شعار می موند و دولت سریع بعد از یه اغتشاش تلگرام رو فیلتر می کرد...بعد هم می گفت کی بود کی بود من نبودم!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد...وگرنه دوباره تحریم ها برمی گشت سر جاش و دوباره روز از نو و روزی از نو!

خدا رو شکر واقعا که روحانی رئیس جمهور شد...وگرنه قیمت سکه و ارز مثل دولت قبل نوسان پیدا می کرد!!!

جناب رئیس جمهور: قبلا شما می خوابیدی صبح بلند می شدی می دیدی قیمت دلار عوض شده!!!


+این ها الکی نیستا!! همش شعارهاییه که یه نفر باهاش توی یه کشوری رای جمع کرده !

استراتژی کهنه ی ترساندن مردم از روی کار آمدن طرف مقابل!

هی یاد این ها میفتم:

ومکروا و مکروالله...والله خیر الماکرین

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون!


پ.ن: امیدواریم دولت از امتحان عزت و ذلت ملت در پسابرجام سربلند بیرون بیاد....اما میشه امیدوار بود به نظرتون؟

 معادلات برجامی و پسابرجامی دولت اعتدلال و طرف های غربی فقط و فقط یک پیروز داشت...سید علی حسینی خامنه ای

سر خُم می سلامت شکند اگر سبویی...!


پ.ن دو: دیگر بس است عدل ازین پس ستم کنید    لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

            هر چند پیش از این به شماها نداشتیم     چشمی که بعدها به ضعیفان کرم کنید

Related image

۰۲:۳۹

تو اهل صحبت دل نیستی چه می دانی...که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد!

یـَا دَلــیــلَ الــمُتَّــقــیــنــــــــــــــــ...


چـــیــه؟

مگه " یک مسلمان " نمی تونه ناراحت بشه؟

البته که " مومن شادی اش در ظاهر و غمش در درون است" ولی ما که مومن نیستیم...هستیم؟

شاید حتی نشه روی این لحظات اسم " ناراحتی " گذاشت...شاید تلنگر باشه...شاید یه وقفه...یه مکث

گاهی نیاز داری که یه نفر دست گرمش رو بذاره پشت کمرت و هُـــــلِـــــــت بده!

بین خودمون بمونه...گاهی هم نیاز نیست ، ولی باز مکث می کنی تا فقط گرمای دست اونی که باید رو حس کنی...!


بر خلاف تصورتون "یک مسلمان" نمی خواد روبروتون بایسته و خودش رو روایت کنه...چون "یک مسلمان" اصلا وجود خارجی نداره! چون "یک مسلمان" جز شما چیزی نیست...چون هر کدوم از شما می تونه "یک مسلمان" باشه...با تمام شباهت ها و تفاوت ها!


مسلمان درون شما رو نمی دونم...اما

مسلمانی رو که من زندگی کردم از فراز و نشیب های زیادی عبور کرده...این رو امشب از روی کارت حافظه ای که مربوط به گوشیِ شاید 8 سالِ پیشِ یک مسلمان بود فهمیدم... 

از این که چقدر غریبه ام با مسلمانِ هشت سال پیش...

از این که دیگه دلبسته و دلباخته ی پان ایرانیسمِ صدای "یاس" نیستم.

از این که امروز از "خراطها" عبور کردم...انگار نه انگار که یه روز تنهایی رو دوست داشتم برای دل سپردن به شعرهاش...

همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا شاید بهاری شروع شد...شایدم همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا بهاری تموم شد!

اصلا سرد و گرم و پاییزی و بهاری بودنش مهم نیست...چیزی که یه روز رو توی زندگی تون خاص می کنه ویژگی های اون روز نیست که خود اون روزه...خود اون روزه که حتی به ویژگی هاش معنا و تازگی می ده!

مهم اینه که توی یکی از روزای خدا، "یک مسلمان" تصمیم گرفت از این خودخوریِ با یا بی دلیل بالاتر بیاد،از پیدا کردن هزاران دلیل برای ناراحت شدن، از گریه های با یا بی دلیلِ شبانه رها بشه و از همون روز تصمیم گرفت که دست بکشه از هرچیز و هر کسی که پاشو از گلیمش درازتر کرده و وارد زندگی ش شده...و دیگه خراطها گوش نده....و جز چند باری توی این هشت سال...گوش نداد!

می گم با یا بی دلیل چون نمی خوام "یک مسلمان" اون سال ها رو قضاوت کنم...

"یک مسلمان" این روزها رو هم قضاوت نمی کنم...حتی وقتی دلش تنگ میشه

برای روزهایی که...

و برای آدم هایی که...

...

از شما چه پنهون، " یک مسلمان " به اندازه تمام درستی هاش، اشتباه داشته...شاید هم بیشتر! 

اما امروز وقتی به گذشته نگاه می کنه می بینه اشتباهات ناشی از تصمیم های خودش رو دوست تر داره تا حق ترین مسیرهایی که به خواست و اراده ی دیگران پا در اون ها گذاشته...

من "یک مسلمانی" که از خواسته ی دلش چشم پوشید و نذاشت هر چیزی وارد ذهنش بشه رو دوست دارم...

من دوست ندارم "یک مسلمانی" رو که روی حقیقت پیش روش چشم پوشید و گفت واسه توبه کردن وقت هست...اما

"یک مسلمانی" رو که تو روزای اول مبارزه با نفسش تو اتاق نشست و علی رغم دادوفریادهای گزارشگر بازی ایران-آرژانتین از اتاق بیرون نیومد و بازی رو ندید تا نفسش رو آدم کنه رو دوست دارم...


شاید دیگه شور و حال گذشته رو ندارم

شاید هم پخته تر شدم...نمی دونم

نمی دونم تنهایی این روزها تا کی باید ادامه داشته باشه...فقط می دونم تا نفس هام به شماره نیفتاده باید نفس بکشم...باید شعر بگم...باید شعر بگم.


پ.ن یک: به قول جبران خلیل جبران همیشه موقع تصمیم گیری ها می بینم که یک منِ بزرگ تر در درونم نشسته و دارد تماشایم می کند.

شما هم با "منِ درون" تون خلوت کنید... .


پ.ن دو: 

- تو چرا این جوری شده ای؟

- من از خودم هم خسته ام، حوصله ام را از دست داده ام، دلم داره می پوسه.

- پس من چی؟

- نمی دونم...

اشک هایم روی گونه سر می خورد و او با آرامشی خاص ادامه می دهد: «دوست داشتن تو کار ساده ای نیست»

...

آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پُر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ گاه هم دچار تردید نشود.

سمفونی مردگان/عباس معروفی

#رمان-فاخر

#بخوانیم

۰۲:۰۹

من زنده ام...

... یا حبیب التوابین...


من زنده ام...

من هنوز زنده ام...

اگه شما هم تعریفتون از مرگ، نافرمانی خداست پس بدونید که من هنوز زنده ام...

اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این زنده بودن ارادی نیست...حکم حکومتی خداست که مُهر حسین بن علی علیهم السلام انتهاش نقش بسته...

حکمی که خدا با عجله نوشته و اینو میشه از دست خطش فهمید...!

راستی دست خط خدا چه شکلیه...؟

مثل دست خط پیامبر شاید...

اما...

دست خط پیامبر چه شکلیه؟!

نمی دونم...احتمالا مثل دست خط خمینی کبیر!

راستش رو بخوای دست خط امام رو هم تا حالا ندیدم

ولی احتمالا بی شباهت به دست خط سید علی نیست...

داشتم می گفتم...

معلومه که خدا با عجله حکم رو نوشته و وقتی گفته "عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم".... حکماً پیامبرش هم با دل نگرانی و اضطراب دستور رو گرفته و برای رسوندنش به حسین بن علی فاصله ای که میونشون نیست رو یه نفس دویده! 

و حسین با بسم الله...مهر رو کوبیده روی حکم یک جمله ای خدا که به آفرینش اعلام کنه:


" رضا باید زنده بماند

والسلام. "



پ.ن: ممنونم از همه ی دوستانی که در این روزها حال این حقیر رو جویا شدن و دوستانی که جویا نشدن.

ان شاءالله بعد از کنکور جبران کنیم.

۰۰:۲۷

ینی جا داره تا یک هفته سکوت کنم!

رفتم توی آشپزخونه...

می بینم امیر علی سه ساله از اصفهان!‌ با یه سینی "لوبیا" نشسته و مشغول مثلا پاک کردنه!

اومدم سر به سرش بزارم...رفتم بالا سرش 

گفتم:‌امیر علی! اینا چیه؟ نخوده؟

گفت: نه!‌ کنجده!‌ برو اونور!  :|

من  :|

مامانم  :|

سینی لوبیا  :|


پ.ن: با دهه نودی جماعت دهن به دهن نشید! از من به شما نصیحت :))


پ.ن دو: شعر سرتیتر تارنمایمان نیز تغییر کرد :)

۲۱:۳۹

خسته نیستم...

...یا حبیب من لا حبیب له...


یادِت نیست...؟

اون روزی که قرار بود انتخاب رشته کنی برای سال دوم دبیرستان؟

بچه های کلاس تون دو گروه شدن...

یه عده ریاضی رو انتخاب کردن و یه عده هم آینده رو توی تجربی می دیدن

تو اما جزو هیچ کدوم از این گروه ها نبودی...

تو همیشه راه خودت رو می رفتی!

از اون مدرسه و تموم همکلاسی هات جدا شدی و گفتی من می خوام برم رشته ی انسانی!

گفتی اما این گفتن خرج داشت...

باید می ایستادی جلوی کنایه ها و دُر افشانی های آدمایی که معتقد بودن "بی سوادا میرن رشته ی انسانی!"

باید حرفای پدر و مادرت رو که می گفتن "مگه تو چی ت از فلانی کمتره؟ ببین اون رفته ریاضی!" و همه ی نگاه های تحقیرآمیز رو می ذاشتی گوشه ی طاقچه ی دلت و تحمل می کردی!

و ایستادی

و تحمل کردی...!


دانشگاه رو هم یادِت نمیاد؟

آدمایی که هرکدوم با یه هدفی داشتن حقوق می خوندن...

یادت نیست چطور نشریه طراحی می کردی و چاپ می کردی و خودت پخش می کردی 

و بعد نشریه های ریز ریز شده رو از روی زمین جمع می کردی؟

یادت نیست وقتی ازت در مورد کارت فعال پرسیدن؟ گفتی بسیجی هستم ولی کارت ندارم

یادت نیست چطور مسخرت کردن؟

یادت نیست به گوشت رسید که دخترای دانشگاه بهت میگن جوون فرار کرده از دهه ی پنجاه؟ که لبخند زدی؟ که هیچی نگفتی؟

یادت نیست وقتی بحث ادامه دادن رشته حقوق شد یه نفر گفت الان پول توی وکالته...یکی گفت می خوام برای ارشدِ جزا بخونم...یکی گفت اتفاقا الان وکلایی که حقوق خصوصی خوندن درآمدشون بیشتره...یه نفر هم که کارش به سخره گرفتن اسلام بود قرار بود بره برای مصاحبه ی آزمون قضاوت...و تو اینو از ریش هایی که دیگه نزده بودشون هم می تونستی بفهمی!

و تو...

تو اما بدون فکر کردن به درآمد و خونه و ماشین و رفاه خودت...گفتی احساس می کنم الان جمهوری اسلامی بیش از وکیل و قاضی به یه متخصص حقوق بین الملل نیاز داره...و انتخابت رو کرده بودی!

 در مقابل تعجب بعضی هم که با دهن باز می پرسیدن پس درآمد چی؟ لبخند زدی و گفتی روزی دست خداست! :)

تو یادت نیست اما من خوب یادمه که این جا هم از همه جدا شدی و تک و تنها داری راه می افتی سمت حقوق بین الملل...


پس حالا چی شده که احساس خستگی می کنی؟ 

دو ماه دیگه تا کنکور بیشتر نمونده و تو کم اوردی؟

هه! به همین زودی؟!


یا علی بگو...!


و خدایی که به شدّت کافی ست :)


#مرد-همیشه-تنها


پ.ن یک: با خودم بودم..بلکه خودم به خودش بیاد!

پ.ن دو: عطر دعای کمیل پیچیده این جا...

"اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ

خدایا! اى سرور من چه بسیار زشتى مرا پوشاندى 

و چه بسیار صفات نیکویى که شایسته آن نبودم و تو در میان مردم پخش کردى...

یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ یا ربّ!

۲۳:۰۴

به دنبال حقیقت

مَن با یَقین کافِر، جَهان با شَک مُسَلمان...

یا أکرم من اعتذر الیه المسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
Designed By Erfan Powered by Bayan