فریادِ سکوت

هَرگِز وُجودِ حاضِرِ غایِب شِنیده ای...!؟ مَن دَر میانِ جَمعُ و دِلَم جایِ دیگر است...

۱۴ مطلب با موضوع «می نویسم که بماند...» ثبت شده است

ای مجاهد ای مظهر شرف...

...یا حبیب من لا حبیب له...

این روزا با دیدن عکس آقا روح الله ذهنم شدیدا درگیر میشه...فکر می کنم به این که اگه این مرد نبود...اگه خودش رو برای مبارزه آماده نکرده بود...اگه انقلابی به وجود نیومده بود...الان من کجا ایستاده بودم؟ الان داشتم چیکار می کردم؟

خیلی فکر کردم و آخرین نتیجه ای که گرفتم این بود که الان احتمالا دست در دست یه دختر نامحرم توی هرجایی که نمی تونم تصورش رو بکنم سرگرم عیاشی بودم...یا شایدم یه سیگار خارجی گوشه ی لبم بود و قدم زنان با هر پُک غلیظی که به سیگار می زدم گذشته ی بی حاصلم رو مرور می کردم! یا شاید هم داشتم آماده می شدم که به محل قرارم با دوستان شبیه خودم برسم و برای صدمین بار چرندیاتم رو تحویلشون بدم و مزخرفاتشون رو بشنوم...ولی نیستم! 

نه...الان هیچ کدوم از اینا نیستم...

من الان یه جوون 22 ساله ام که توی جمهوری اسلامی زندگی می کنه...

و به جای تموم اون کارها دارم گوشه ی اتاقم می خونم و می نویسم و می خونم و می نویسم و به احیای تمدن اسلامی بر مبنای عدل علوی و تقویت جبهه ی حق در مقابل باطل فکر می کنم...و هر روز و هر ساعت و هر لحظه با خودم درگیرم و در حال جنگ تا بتونم به اژدهای نفسم پیروز بشم و لبخند رضایت امام و صاحبم حضرت ولی عصر(روحی له الفداء) رو به دست بیارم...ان شاءالله!

امروز دشمن طبق معادلاتش باید روی من سرمایه گذاری کنه...باید برای مهار من وقت بذاره و به زحمت بیفته...و من توی سنگر کوچیکی از هزاران سنگر جبهه ی حق علیه باطل در حال مبارزه ام...توی یه نبرد واقعی...در کنار شما!

 

چقدر چشم که دوخته شده به صحنه ی مبارزه ی من...و ما! از ایران بگیر تا یمن و سوریه و آفریقا و حتی تو خاک غرب!

و باز می رسم به این سوال که " اگر آن مرد نبود...؟ "

 

و چقدر یه انسان می تونه قوی بشه...و اثرگذار...مثل #آقا_روح_الله

 

پ.ن1: رفتی سبک عِنان و ندیدی که بعدِ تو...دیشب چه قصه داشت سرِ ما و سنگ ها...

 

پ.ن2: پیرو پست ناطورِ دشت نگاشته شد...در مقام مقایسه ای که ازش حرف زدم.

 

#بابای_ماست_خمینی

#شکر_همین_یک_نعمت_را_هم_نخواهیم_توانست_به_جا_آوردن

#ولله_الحمد

#من_جمهوری_اسلامی_را_دوست_دارم

یاعلی مدد

27 بهمن 1396

 

اثر فاخر مرحوم محمدعلی ابرآویز:

تو پیک خلوت روحانیان و سینه سوزانی 

مسلمان مسلح با سلاح شوق و ایمانی

تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران جانی

غریو لا تَخَف سر ده به گلبانگ مسلمانی

الله اکبر...

 

  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۳ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

    که بی حضور تو دارم به انتهای خودم...

    Related image
     

    ...بسم الله الرحمن الرحیم...

     
    جنگه...
    می دونستین جنگه؟
    واقعنی صدای تیر و موشک ها رو می شنوین یا الکی می خواین با من همدردی کنین؟
     
    جنگه... 
     
    به 
      خدا
          قسم
               که جنگه...
     
    توی جنگ دشمن یه نوع خمپاره می زد به اسم خمپاره 60! رزمنده ها اسمش رو گذاشته بودن " خمپاره ی نامرد " چون تمام خمپاره ها سوت می کشیدن و فرصت فرار به طرفشون می دادن اما این یکی آروم و بی صدا میومد و وقتی بغلت پا به زمین می ذاشت تازه متوجه می شدی که...! شاید هم دیگه هیچ وقت متوجه نمی شدی!
     
    جنگه...
    به خدا قسم جنگه و دست و بال دشمن پره از این خمپاره های شصت...
    بدترین جنگ جنگ داخلیه!!! بیرونت آرومه و هیچ کس نمی فهمه چه طوفانی اون داخل به پاست...
    راستش رو بخواین شکستش هم خیلی بده...چون تو دیگه آدم قبلی نیستی...سقوط کردی...زخمی شدی ولی اطرافیانت همچنان همون توقعات قبلی رو ازت دارن...
     
    اما به حکم " لا یکلف الله نفسا الا ما آتاها" اگه سدی جلوی راه هست حتما توانایی شکستنش رو قبلا بهمون دادن! حتما و قطعا...
     
    بعد از مدت ها این همه راه اومدم تا بگم : ج ن گِ ! حواسمون باشه 
     
    پ.ن: راستش رو بخواین قبلا با دیدن عکس شهدا آروم می شدم اما الان احساس حقارت می کنم...و نمی دونم این خوبه یا بد...فقط می دونم شهدا اول دشمن درونشون رو سر بریدن...
     
    یا أکرمَ من اعتذَرَ الیه المسیئون...
     
    هدیه به روح شهدا صلوات
     
     
  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۴ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

    من با تک تک این موزاییک ها خاطره دارم...!


    ... یا حَبیبَ التَّوّابین...

    روز اولی که خواستم راه بیفتم به سمت دانشگاه...
    با خدا عهد بستم که کفش هام پوتین های جنگم باشن...و پوشیدم....و رفتم! 
    امروز آخرین امتحانِ آخرین ترم هم تموم شد و من فارغ التحصیل شدم...سه سال و چهار ماه از اون اولین روز و اولین عهد،گذشت...! 
    اتفاقات تلخ و شیرین زیادی تو این مدت برام افتاد...نمی دونم چقدر موفق بودم به عهدم وفا کنم...چقدر لرزیدم..چقدر لغزیدم...نمی دونم...فقط می دونم که دلم برای تک تک اون لحظه ها تنگ میشه...لحظه هایی که دیگه برنمی گردن...
    من توی این دانشگاه بچگی ها کردم...بزرگی ها کردم...من توی این دانشگاه عاشق شدم...من توی این دانشگاه خندیدم...گریه کردم...زمین خوردم...ایستادم! هیچ کدوم از این لحظه های مقدس رو نمی تونم از ذهنم پاک کنم...

    به قول شاعر...

    من سنگ که نیستم فراموش کنم
    آرام بایستم فراموش کنم...
    خندیدنمان می رود از یاد ولی...
    من با تو گریستم...فراموش کنم؟!


    اما به خودم قول دادم که امروز برم...و ان شاءالله یک روز با قدرت برگردم...در کسوت استادی شاید...! رضاً برضائک.
    توکلت علی الله و علی الله فلیتوکل المتوکلون...

    پ.ن1: مهم ترین دستاورد این دوران این بود که هرچقدر بیشتر رفتم جلو فهمیدم کمتر می دونم!

    پ.ن2: خدای عزیزم گفت " فاذا فرغتَ فانصَب "...پس هنگامی که از کاری فارغ شدی قامت راست کن و به کار دیگر بپرداز.

    #کارشناسی_حقوق  #پیش_به_سوی_کارشناسی_ارشد

    بیست و هشتم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش


  • ۱۲ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶

    صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست

    مامان: رضا....یه خبری بهت بدم ناراحت نمیشی...؟

    من که از لحن گفتنش فهمیدم چه خبری می تونه باشه توی دلم گفتم ولاحول و لا قوة الا بالله و آروم گفتم: چی...؟

    آروم خبر رو گفت.....و من هم آروم گفتم الخیر فی ما وقع....و برای اینکه شل شدن زانوهام رو نبینه زود رفتم... 


    طبق معمول همیشه هیچ کس نبود که حتی بتونم این خبر دو کلمه ای رو بهش بگم...! به جز علی صفائی حائری...


    عین.صاد گفت:« ابراهیم می خواهد به رشد برسد و به رشد برساند و این است که با آن دستور خودش کارد را به دست می گیرد و اسماعیل را می بندد و وقتی می بیند کارد نمی برّد سخت خشمگین شده و آن را بر زمین می کوبد و اگر همین کار را نمی کرد در امتحان باخته بود،که عشقی نبوده و سنجشی نبوده ، فقط حرفی بوده و سخنی.


    اما خدای ابراهیم...او نمی خواهد اسماعیل ها کشته شوند، می خواهد ابراهیم ها آزاد شوند و رشد کنند و به قرب دست یابند... »


    کتاب رو بستم...

    با خدا مرور کردم...که آخه قرار بود...

    و قرار بود...

    و قرار بود....


    اما وقتی دلم آروم گرفت و یادم اومد که قرارها هم دست خداست خودش به زبونم انداخت که بگم إلهی رِضاً بِرِضائِکَ و تَسلیماً لِأمرِک.


    صبر بر درد نه از همت مردانه ی ماست            درد از او...صبر از او....همت مردانه از اوست     #عبرت-نائینی



    خبر این بود: عقد کرد...!







    امام محمد باقر علیه السلام می فرمایند:
  • ۱۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۲۲ دی ۹۶

    این بنده ی روسیاه برمی گردد...

    هوا خیلی سرد بود اما به این خلوت نیاز داشتم....

    رفتم و رفتم و رفتم و... 

    گفتم و گفتم و گفتم و...

    این بار صاف و پوست کنده بهش گفتم که باید جوابم رو بده! 

    بلند گفتم: بگو بگو که به این بی حیا امیدی هست...؟

    .

    .

    .

    و دل سپردم به پژواک صدای خودم که نجوا کنان توی گوشم زمزمه می کرد: ... امیدی هست  ...امیدی هست!


    بازم کوتاه نیومدم...

    گفتم باید یه نشونه بهم بدی که بفهمم هنوز بهم امید داری...به آدم شدنم!

    هنوز حرفم تموم نشده بود که تصویر چند دقیقه قبل توی ماشین از جلوی ذهنم رد شد: 

    -مادر: اگه تو هم حفظ قرآن رو شروع می کردی من با تو دوره می کردم.

    -من: اگه تو جدی ازم بخوای و برام جریمه و تشویق بزاری هستم!

    -مادر: باشه،هفته ای چند صفحه تحویل میدی؟

     -من: دو صفحه خوبه...؟

    -مادر: خوبه...

    -من: پس بسم الله...


    /دوازدهم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش خورشیدی/


    پ.ن: تازه فهمیدم چقدر میشه عاشق خدا بود...



  • ۷ خواندم و دوست داشتم
  • ۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۱۲ دی ۹۶

    تا خرمنت نسوزد...تشویش ما ندانی!

    ...یا حَبیبَ التَّوّابین...

    به فکر فرو رفتم...
    به فکر فرو رفتم و بلافاصله یه لبخند تلخ نشست روی لبم...
    آخه این اولین بار توی این چند سال بود که داشتم بدون واسطه به خودم فکر می کردم...
    اولین باری که نگران خودم شدم...
    تا حالا خودم رو اینطوری ندیده بودم...
    چقدر عوض شدم...

    یه ضعف جسمی آروم آروم داره بهم غلبه می کنه...الان که فکر می کنم می بینم این ضعف قبلا هم بوده اما بهش توجهی نمی کردم...
    دم ظهر که می شه دیگه نمی تونم سرپا بایستم...باید درس بخونم....اما نمی تونم...چشمام زود خسته میشه و همه چی به هم می ریزه...شاید به خاطر مطالعه است...شاید به خاطر فشار فکری زیاد این روزاست...شاید به خاطر کم خونیه...نمی دونم...

    اما یه حسی از داخل بهم میگه رضا اون چیزی که آخر این داستان...فردا،دو روز بعد،دو ماه،ده سال،سی سال دیگه تو رو از پا درمیاره همین ضعفه...!
    یه نفر داره از داخل منو ذره ذره تو خودش حل می کنه و من شدیدا احساس می کنم که به قول خانم "حوا" به خودم بدهکارم...

    به
       خودم 
              بدهکارم...

    در 
        حد 
             یک 
                  توجه 
                        ساده
                             ...شاید!


    #بی-حسم #یخ #کِرِخ


    پ.ن یک: دعا کنید مرا...
    پ.ن دوم: راه حلی برای رفع این خستگیِ مفرطِ نمی دانم جسمی یا روحی سراغ ندارید؟




  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۲۸ آذر ۹۶

    ما خسته ایم...خسته ولی ناامید...نه!

     
    ...یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لَه...
     
    ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
                   کان سوخته را جان شد و آواز نیامد...
                                   این مدعیان در طلبش بی خبرانند
                                                   کان را که خبر شد خبری باز نیامد...
     
    راستش اومدم حرف بزنم...اومدم آتیش درونمو باهاتون سهیم بشم...اومدم از کف دست صاف تر باشم...اما علی صفایی (ره) گفت: 
     
    "مومن کتوم است و این کتمان فقط مربوط به اسرار مگو نیست که کتمان درد و رنج هم هست...تو چه حقی داری آن چه را که دوست به تو داده،با دوست و دشمن او در میان بگذاری؟! آن قدر کم تحمل هستیم که درِ دلمان را باز گذاشته ایم و هرکس در آن خانه گرفته،هرکس از آن خبر دارد...
     
    یک فتنه،یک درگیری،یک رنج،یک ضربه،یک فشار،رزق و بهره ی من است اما مادرم می داند پدرم می داند،دوستم می داند. پس کجاست آن وسعت؟ کجاست آن وجودی که باید مثل کوه باشد؟ به راستی که از کف دست هم صاف تریم...
     
    باید غم ها را تبدیل کنیم و وقتی از آن ها بیرون آمدیم،برای دیگران بازگو کنیم تا آن ها هم از این درد و غم درسی بیاموزند."
     
    دوباره گفتم...چرا من! چرا آدمای دیگه ای که می شناسم این رنج براشون نبوده...؟
     
    یه آیه از قرآن خوند و گفت: " و إن یَمسسکُم قرحٌ فقد مسَّ القومَ قرحٌ مثلُه...همه ی عالم این درد و رنج رو دارند و چیز تازه ای نیست...با این تفاوت که شما امیدی دارید و دیگران همان را هم ندارند...کسی که برای دنیا شب ها بیداری می کشد مثل تو رنج می برد...تازه اگر بمیرد معلوم نیست برای چه کسی مرده! ولی تویی که دو میلیون امید داری،حاضر نیستی یک دقیقه به پا بایستی؟! به راستی که خودمان را لوس کرده ایم. با یک فشار و درگیری چنان آه  و ناله راه می اندازیم که بیا و ببین...خیال می کنیم نوبرش را آورده ایم...مایی که می خواهیم هستی را به دست آوریم نمی خواهیم پوست بیندازیم...؟ "
     
    گفتم: ....قبول،تسلیم!...و به قبر شهید گمنامی که روبروش نشسته بودم خیره شدم...
     
    هوا خیلی سرد بود...خودم بی حس بودم اما سردی هوا رو از آب هایی که روی زمین یخ بسته بودن فهمیدم...
     
    و تو اون لحظه ای که باید می بود کسی و هیچ کس نبود کتاب علی صفایی رو بغل کردم و باهاش گرم شدم...
     
    و اشک...
     
     بعد هم...این رباعی:
     
    گم می شویم گاه ولی ناپدید...نه!
     
               رازیم و فاشمان نکند جز شهید ! نه...
     
                       گریه بهانه ای ست که طوفان به پا کنیم...
     
                                    ما خسته ایم...خسته...ولی ناامید،نه!
     
     
    دعام کنید...
     
    شما هم علی صفایی را غرق شوید...
     
     
     
  • ۱۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۴ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۳ آذر ۹۶

    برادرِ دو سال و نیمه!

    امیرعلی دو سال و نیمه! تلفن رو از دست مامانم گرفته و شروع کرده با مادربزرگم صحبت کردن...

    -الو...سلام

    خوبی؟

    خدا به شکرت باشه!

    خدا به همسایه هاتون باشه!!!

     

    بعد که قطع کرده...

    من: امیرعلی خدا به همسایه هاتون باشه ینی چی؟!

    امیرعلی: فارسیش میشه مای نِیز امیرعلی!  (my names Amir ali)

    من: .... :|

     

    پ.ن: دنیای بجه ها خعععلی قشنگه....خعلی!

     

    اینم صدای سرباز کوچک امام خامنه ای به مناسبت امروز:)

     

     

  • ۴ خواندم و دوست داشتم
  • ۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۱۷ آذر ۹۶

    ضرس قاطع!

    به ضرس قاطع می تونم بگم که اگه کسی توی خونه ی ما در حالی که امیرعلی دو سال و نیمه از دیوار راست بالا میره و مامانم از تو آشپزخونه با داداشم که تو اتاقه حرف می زنه و بابام داره بلند بلند قرآن می خونه و تلویزیون هم روشنه،تونست درس بخونه...

    قطعا

    قطعا

    قطعا در زمان جنگ جهانی دوم تو نقطه صفر مرزی آلمان و فرانسه هم به راحتی می تونسته درس بخونه! والا!


    :)

    ولله الحمد...

  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۵ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۱۱ آذر ۹۶

    شمع را تا نفسی هست به جا باید سوخت...


    ...یا حَبیبَ التّوّابین...

    سرما خوردن بهونه ای شد که امروز رو به خودم استراحت بدم...سر کار رفتن هم اگه به درسم لطمه می زد باید منتفی می شد و شد!

    فردا اگه خدا بخواد روز خوبیه...روز تموم شدن مهم ترین کتاب کنکور ارشد!

    و روز شروع شدن یه مبارزه ی نفس گیر و تماشایی در کنار یک دوست...

    بعضی آدما حرفای عادی شون هم تلنگره...مثل علی صفایی حائری که در حرکت (بخوانیم!) می گه: ما با این لوس بازی ها و تسامح ها به درد پشت ویترین می خوریم...به درد مدینه ی فاضله ی افلاطون می خوریم نه مدینة الرسول...که مدینة الرسول پر از فاجعه و درگیری است،هزار نطفه ی اختلاف در آن هست.

    باید قوی شیم...

    گوهر قیمتی از کام نهنگان آرند
                                     
                         هر که او را غم جان است به دریا نرود...   
                          
                                                                            #سعدی_علیه_الرحمه

    پ.ن: مرا خدا آزاد کرد...
    وگرنه من از کجا عشق از کجا سبحانه سبحانه...            


  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۷ آذر ۹۶