فریادِ سکوت

پریشان است گیسویی در این باد و پریشان تر ... مسلمانی که می خواهد نگاهش را نگه دارد

۲۱ مطلب با موضوع «می نویسم که بماند...» ثبت شده است

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد و سایه ی جنگ از سرمون برداشته شد...وگرنه داعش توی ایران عملیات تروریستی انجام می داد.

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد وگرنه دوباره شاهد اغتشاشات و آشوب ها توی کشور بودیم!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد وگرنه آزادی دسترسی مردم به اطلاعات و فضای مجازی همیشه در حد شعار می موند و دولت سریع بعد از یه اغتشاش تلگرام رو فیلتر می کرد...بعد هم می گفت کی بود کی بود من نبودم!

خدا رو شکر که روحانی رئیس جمهور شد...وگرنه دوباره تحریم ها برمی گشت سر جاش و دوباره روز از نو و روزی از نو!

خدا رو شکر واقعا که روحانی رئیس جمهور شد...وگرنه قیمت سکه و ارز مثل دولت قبل نوسان پیدا می کرد!!!

جناب رئیس جمهور: قبلا شما می خوابیدی صبح بلند می شدی می دیدی قیمت دلار عوض شده!!!


+این ها الکی نیستا!! همش شعارهاییه که یه نفر باهاش توی یه کشوری رای جمع کرده !

استراتژی کهنه ی ترساندن مردم از روی کار آمدن طرف مقابل!

هی یاد این ها میفتم:

ومکروا و مکروالله...والله خیر الماکرین

و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون!


پ.ن: امیدواریم دولت از امتحان عزت و ذلت ملت در پسابرجام سربلند بیرون بیاد....اما میشه امیدوار بود به نظرتون؟

 معادلات برجامی و پسابرجامی دولت اعتدلال و طرف های غربی فقط و فقط یک پیروز داشت...سید علی حسینی خامنه ای

سر خُم می سلامت شکند اگر سبویی...!


پ.ن دو: دیگر بس است عدل ازین پس ستم کنید    لطفی کنید و از سر ما سایه کم کنید

            هر چند پیش از این به شماها نداشتیم     چشمی که بعدها به ضعیفان کرم کنید

Related image

  • ۹ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۹۷

    تو اهل صحبت دل نیستی چه می دانی...که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد!

    یـَا دَلــیــلَ الــمُتَّــقــیــنــــــــــــــــ...


    چـــیــه؟

    مگه " یک مسلمان " نمی تونه ناراحت بشه؟

    البته که " مومن شادی اش در ظاهر و غمش در درون است" ولی ما که مومن نیستیم...هستیم؟

    شاید حتی نشه روی این لحظات اسم " ناراحتی " گذاشت...شاید تلنگر باشه...شاید یه وقفه...یه مکث

    گاهی نیاز داری که یه نفر دست گرمش رو بذاره پشت کمرت و هُـــــلِـــــــت بده!

    بین خودمون بمونه...گاهی هم نیاز نیست ، ولی باز مکث می کنی تا فقط گرمای دست اونی که باید رو حس کنی...!


    بر خلاف تصورتون "یک مسلمان" نمی خواد روبروتون بایسته و خودش رو روایت کنه...چون "یک مسلمان" اصلا وجود خارجی نداره! چون "یک مسلمان" جز شما چیزی نیست...چون هر کدوم از شما می تونه "یک مسلمان" باشه...با تمام شباهت ها و تفاوت ها!


    مسلمان درون شما رو نمی دونم...اما

    مسلمانی رو که من زندگی کردم از فراز و نشیب های زیادی عبور کرده...این رو امشب از روی کارت حافظه ای که مربوط به گوشیِ شاید 8 سالِ پیشِ یک مسلمان بود فهمیدم... 

    از این که چقدر غریبه ام با مسلمانِ هشت سال پیش...

    از این که دیگه دلبسته و دلباخته ی پان ایرانیسمِ صدای "یاس" نیستم.

    از این که امروز از "خراطها" عبور کردم...انگار نه انگار که یه روز تنهایی رو دوست داشتم برای دل سپردن به شعرهاش...

    همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا شاید بهاری شروع شد...شایدم همه چیز از یه روز سرد یا گرم پاییزی یا بهاری تموم شد!

    اصلا سرد و گرم و پاییزی و بهاری بودنش مهم نیست...چیزی که یه روز رو توی زندگی تون خاص می کنه ویژگی های اون روز نیست که خود اون روزه...خود اون روزه که حتی به ویژگی هاش معنا و تازگی می ده!

    مهم اینه که توی یکی از روزای خدا، "یک مسلمان" تصمیم گرفت از این خودخوریِ با یا بی دلیل بالاتر بیاد،از پیدا کردن هزاران دلیل برای ناراحت شدن، از گریه های با یا بی دلیلِ شبانه رها بشه و از همون روز تصمیم گرفت که دست بکشه از هرچیز و هر کسی که پاشو از گلیمش درازتر کرده و وارد زندگی ش شده...و دیگه خراطها گوش نده....و جز چند باری توی این هشت سال...گوش نداد!

    می گم با یا بی دلیل چون نمی خوام "یک مسلمان" اون سال ها رو قضاوت کنم...

    "یک مسلمان" این روزها رو هم قضاوت نمی کنم...حتی وقتی دلش تنگ میشه

    برای روزهایی که...

    و برای آدم هایی که...

    ...

    از شما چه پنهون، " یک مسلمان " به اندازه تمام درستی هاش، اشتباه داشته...شاید هم بیشتر! 

    اما امروز وقتی به گذشته نگاه می کنه می بینه اشتباهات ناشی از تصمیم های خودش رو دوست تر داره تا حق ترین مسیرهایی که به خواست و اراده ی دیگران پا در اون ها گذاشته...

    من "یک مسلمانی" که از خواسته ی دلش چشم پوشید و نذاشت هر چیزی وارد ذهنش بشه رو دوست دارم...

    من دوست ندارم "یک مسلمانی" رو که روی حقیقت پیش روش چشم پوشید و گفت واسه توبه کردن وقت هست...اما

    "یک مسلمانی" رو که تو روزای اول مبارزه با نفسش تو اتاق نشست و علی رغم دادوفریادهای گزارشگر بازی ایران-آرژانتین از اتاق بیرون نیومد و بازی رو ندید تا نفسش رو آدم کنه رو دوست دارم...


    شاید دیگه شور و حال گذشته رو ندارم

    شاید هم پخته تر شدم...نمی دونم

    نمی دونم تنهایی این روزها تا کی باید ادامه داشته باشه...فقط می دونم تا نفس هام به شماره نیفتاده باید نفس بکشم...باید شعر بگم...باید شعر بگم.


    پ.ن یک: به قول جبران خلیل جبران همیشه موقع تصمیم گیری ها می بینم که یک منِ بزرگ تر در درونم نشسته و دارد تماشایم می کند.

    شما هم با "منِ درون" تون خلوت کنید... .


    پ.ن دو: 

    - تو چرا این جوری شده ای؟

    - من از خودم هم خسته ام، حوصله ام را از دست داده ام، دلم داره می پوسه.

    - پس من چی؟

    - نمی دونم...

    اشک هایم روی گونه سر می خورد و او با آرامشی خاص ادامه می دهد: «دوست داشتن تو کار ساده ای نیست»

    ...

    آن شب فکر کردم از ترس دچار این حالت شده اما بعدها به اشتباه خودم پی بردم و دانستم که درک او آسان تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند. و من نمی دانم آیا مادرش هم او را به اندازه ی من دوست داشت؟ آیا کسی می توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می کند؟ آدم پُر می شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد و هیچ گاه هم دچار تردید نشود.

    سمفونی مردگان/عباس معروفی

    #رمان-فاخر

    #بخوانیم

  • ۷ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۱ نگاه
    • یک مسلمان
    • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

    من زنده ام...

    ... یا حبیب التوابین...


    من زنده ام...

    من هنوز زنده ام...

    اگه شما هم تعریفتون از مرگ، نافرمانی خداست پس بدونید که من هنوز زنده ام...

    اما از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون این زنده بودن ارادی نیست...حکم حکومتی خداست که مُهر حسین بن علی علیهم السلام انتهاش نقش بسته...

    حکمی که خدا با عجله نوشته و اینو میشه از دست خطش فهمید...!

    راستی دست خط خدا چه شکلیه...؟

    مثل دست خط پیامبر شاید...

    اما...

    دست خط پیامبر چه شکلیه؟!

    نمی دونم...احتمالا مثل دست خط خمینی کبیر!

    راستش رو بخوای دست خط امام رو هم تا حالا ندیدم

    ولی احتمالا بی شباهت به دست خط سید علی نیست...

    داشتم می گفتم...

    معلومه که خدا با عجله حکم رو نوشته و وقتی گفته "عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم".... حکماً پیامبرش هم با دل نگرانی و اضطراب دستور رو گرفته و برای رسوندنش به حسین بن علی فاصله ای که میونشون نیست رو یه نفس دویده! 

    و حسین با بسم الله...مهر رو کوبیده روی حکم یک جمله ای خدا که به آفرینش اعلام کنه:


    " رضا باید زنده بماند

    والسلام. "



    پ.ن: ممنونم از همه ی دوستانی که در این روزها حال این حقیر رو جویا شدن و دوستانی که جویا نشدن.

    ان شاءالله بعد از کنکور جبران کنیم.

  • ۹ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۲ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۳۰ فروردين ۹۷

    ینی جا داره تا یک هفته سکوت کنم!

    رفتم توی آشپزخونه...

    می بینم امیر علی سه ساله از اصفهان!‌ با یه سینی "لوبیا" نشسته و مشغول مثلا پاک کردنه!

    اومدم سر به سرش بزارم...رفتم بالا سرش 

    گفتم:‌امیر علی! اینا چیه؟ نخوده؟

    گفت: نه!‌ کنجده!‌ برو اونور!  :|

    من  :|

    مامانم  :|

    سینی لوبیا  :|


    پ.ن: با دهه نودی جماعت دهن به دهن نشید! از من به شما نصیحت :))


    پ.ن دو: شعر سرتیتر تارنمایمان نیز تغییر کرد :)

  • ۱۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۲۲ نگاه
    • یک مسلمان
    • چهارشنبه ۱۶ اسفند ۹۶

    خسته نیستم...

    ...یا حبیب من لا حبیب له...


    یادِت نیست...؟

    اون روزی که قرار بود انتخاب رشته کنی برای سال دوم دبیرستان؟

    بچه های کلاس تون دو گروه شدن...

    یه عده ریاضی رو انتخاب کردن و یه عده هم آینده رو توی تجربی می دیدن

    تو اما جزو هیچ کدوم از این گروه ها نبودی...

    تو همیشه راه خودت رو می رفتی!

    از اون مدرسه و تموم همکلاسی هات جدا شدی و گفتی من می خوام برم رشته ی انسانی!

    گفتی اما این گفتن خرج داشت...

    باید می ایستادی جلوی کنایه ها و دُر افشانی های آدمایی که معتقد بودن "بی سوادا میرن رشته ی انسانی!"

    باید حرفای پدر و مادرت رو که می گفتن "مگه تو چی ت از فلانی کمتره؟ ببین اون رفته ریاضی!" و همه ی نگاه های تحقیرآمیز رو می ذاشتی گوشه ی طاقچه ی دلت و تحمل می کردی!

    و ایستادی

    و تحمل کردی...!


    دانشگاه رو هم یادِت نمیاد؟

    آدمایی که هرکدوم با یه هدفی داشتن حقوق می خوندن...

    یادت نیست چطور نشریه طراحی می کردی و چاپ می کردی و خودت پخش می کردی 

    و بعد نشریه های ریز ریز شده رو از روی زمین جمع می کردی؟

    یادت نیست وقتی ازت در مورد کارت فعال پرسیدن؟ گفتی بسیجی هستم ولی کارت ندارم

    یادت نیست چطور مسخرت کردن؟

    یادت نیست به گوشت رسید که دخترای دانشگاه بهت میگن جوون فرار کرده از دهه ی پنجاه؟ که لبخند زدی؟ که هیچی نگفتی؟

    یادت نیست وقتی بحث ادامه دادن رشته حقوق شد یه نفر گفت الان پول توی وکالته...یکی گفت می خوام برای ارشدِ جزا بخونم...یکی گفت اتفاقا الان وکلایی که حقوق خصوصی خوندن درآمدشون بیشتره...یه نفر هم که کارش به سخره گرفتن اسلام بود قرار بود بره برای مصاحبه ی آزمون قضاوت...و تو اینو از ریش هایی که دیگه نزده بودشون هم می تونستی بفهمی!

    و تو...

    تو اما بدون فکر کردن به درآمد و خونه و ماشین و رفاه خودت...گفتی احساس می کنم الان جمهوری اسلامی بیش از وکیل و قاضی به یه متخصص حقوق بین الملل نیاز داره...و انتخابت رو کرده بودی!

     در مقابل تعجب بعضی هم که با دهن باز می پرسیدن پس درآمد چی؟ لبخند زدی و گفتی روزی دست خداست! :)

    تو یادت نیست اما من خوب یادمه که این جا هم از همه جدا شدی و تک و تنها داری راه می افتی سمت حقوق بین الملل...


    پس حالا چی شده که احساس خستگی می کنی؟ 

    دو ماه دیگه تا کنکور بیشتر نمونده و تو کم اوردی؟

    هه! به همین زودی؟!


    یا علی بگو...!


    و خدایی که به شدّت کافی ست :)


    #مرد-همیشه-تنها


    پ.ن یک: با خودم بودم..بلکه خودم به خودش بیاد!

    پ.ن دو: عطر دعای کمیل پیچیده این جا...

    "اللَّهُمَّ مَوْلاَیَ کَمْ مِنْ قَبِیحٍ سَتَرْتَهُ وَ کَمْ مِنْ ثَنَاءٍ جَمِیلٍ لَسْتُ أَهْلاً لَهُ نَشَرْتَهُ

    خدایا! اى سرور من چه بسیار زشتى مرا پوشاندى 

    و چه بسیار صفات نیکویى که شایسته آن نبودم و تو در میان مردم پخش کردى...

    یا ربِّ یا ربِّ یا ربِّ یا ربّ!

  • ۱۰ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۹ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۱۰ اسفند ۹۶

    آرزو بر جوانان عیب نیست!

    ...یا حبیب من لا حبیب له...


    آمدیم بگوییم یکی از "فانتزی" هایمان این است که....

    جناب وجدان فرمودند:آخر تو را چه به فانتزی؟! 

    گفتیم: مگر ما چه از بقیه کمتر داریم؟

    فرمودند: اصلا با من حرف نزن! تازه فانتزی هم فرنگی است بدبخت غرب زده!

    گفتیم: ای بابا...چقدر زود عصبانی می شوید! خب معادل فارسی اش را به کار می بریم تا مشکل حل شود!!!

    .....

    استفتائی نمودیم و نظر آیت الله گوگل این بود که معادل "فانتزی" از نظر فرهنگستان ادب فارسی می شود "نا متعارف" ! 

    گفتیم ای بابا! عجب گیری کرده ایم...خب بگوییم یکی از نامتعارف هایمان این است که...ملت به ریشمان می خندند!

    با جناب وجدان مشورت کردیم،فرمودند خب بخندند!‌:)


    خلاصه داشتیم عرض می کردیم...یکی از فانتزی هایمان...ببخشید...یکی از نامتعارف هایمان این است که...ان شاءالله پس از ازدواج در خانه ی با صفای خودمان،خبری از تلویزیون (لعنت الله علیه) نباشد! :)


    اینطور بیشتر با هم حرف می زنیم...

    و حتی بیشترتر کتاب می خوانیم...

    باور کنید.


    به قول این غربی های از خدا بی خبر i hate Tv  :)


    پ.ن: به قول یکی از دوستان صادق مان،بنده از آن دسته انسان های نچسب و مزخرفی می باشم که اگر هم تلویزیون ببینم شبکه 4 می بینم! یا پرس تی وی!‌ (البته امر مشترک در خصوص این دو شبکه ی بزرگوار این است که حرف هیچ کدام را هم نمی فهمم اما آنقدر گوش می دهم تا بالاخره یک روز بفهمم حرف حسابشان چیست) !


    :)

  • ۳ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۱ نگاه
    • یک مسلمان
    • سه شنبه ۸ اسفند ۹۶

    کناقش الشوکة بالشوکه...


    ...یا حبیب التّوابین...

    حرف امروزش باهام اینه...

    « هذا جزاءُ مَن تَرَکَ العُقدَة!

    اُریدُ أن اُداوی بِکُم و أنتم دائی...کَناقِش الشَّوکةِ بالشَّوکة!

    این سزای کسی ست که بیعت خود با امامش را ترک کند و پیمان ها را بشکند!

    شگفتا! شما قرار است سردارهای سپاه من باشید...من می خواهم با شما به درمان دردها بپردازم در حالی که خود شما درد بی درمان من شده اید!!! کسی را می مانم که خار در پایش رفته و می خواهد با خار دیگری آن را بیرون بکشد! »


    .... و این من همچنان به دنبال معجزه ای از آسمان است تا جبران کند پای لنگ عملش را!

    پ.ن: حرف ها از زبان امام زمانمان بود...به حکم " کلُّهُم نورٌ واحد" در خطبه 121 نهج البلاغه هم می توانید بخوانیدشان...و حتما بخوانید حرف امامتان را!

  • ۷ خواندم و دوست داشتم
  • ۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۵ اسفند ۹۶

    ای مجاهد ای مظهر شرف...

    ...یا حبیب من لا حبیب له...

    این روزا با دیدن عکس آقا روح الله ذهنم شدیدا درگیر میشه...فکر می کنم به این که اگه این مرد نبود...اگه خودش رو برای مبارزه آماده نکرده بود...اگه انقلابی به وجود نیومده بود...الان من کجا ایستاده بودم؟ الان داشتم چیکار می کردم؟

    خیلی فکر کردم و آخرین نتیجه ای که گرفتم این بود که الان احتمالا دست در دست یه دختر نامحرم توی هرجایی که نمی تونم تصورش رو بکنم سرگرم عیاشی بودم...یا شایدم یه سیگار خارجی گوشه ی لبم بود و قدم زنان با هر پُک غلیظی که به سیگار می زدم گذشته ی بی حاصلم رو مرور می کردم! یا شاید هم داشتم آماده می شدم که به محل قرارم با دوستان شبیه خودم برسم و برای صدمین بار چرندیاتم رو تحویلشون بدم و مزخرفاتشون رو بشنوم...ولی نیستم! 

    نه...الان هیچ کدوم از اینا نیستم...

    من الان یه جوون 22 ساله ام که توی جمهوری اسلامی زندگی می کنه...

    و به جای تموم اون کارها دارم گوشه ی اتاقم می خونم و می نویسم و می خونم و می نویسم و به احیای تمدن اسلامی بر مبنای عدل علوی و تقویت جبهه ی حق در مقابل باطل فکر می کنم...و هر روز و هر ساعت و هر لحظه با خودم درگیرم و در حال جنگ تا بتونم به اژدهای نفسم پیروز بشم و لبخند رضایت امام و صاحبم حضرت ولی عصر(روحی له الفداء) رو به دست بیارم...ان شاءالله!

    امروز دشمن طبق معادلاتش باید روی من سرمایه گذاری کنه...باید برای مهار من وقت بذاره و به زحمت بیفته...و من توی سنگر کوچیکی از هزاران سنگر جبهه ی حق علیه باطل در حال مبارزه ام...توی یه نبرد واقعی...در کنار شما!

     

    چقدر چشم که دوخته شده به صحنه ی مبارزه ی من...و ما! از ایران بگیر تا یمن و سوریه و آفریقا و حتی تو خاک غرب!

    و باز می رسم به این سوال که " اگر آن مرد نبود...؟ "

     

    و چقدر یه انسان می تونه قوی بشه...و اثرگذار...مثل #آقا_روح_الله

     

    پ.ن1: رفتی سبک عِنان و ندیدی که بعدِ تو...دیشب چه قصه داشت سرِ ما و سنگ ها...

     

    پ.ن2: پیرو پست ناطورِ دشت نگاشته شد...در مقام مقایسه ای که ازش حرف زدم.

     

    #بابای_ماست_خمینی

    #شکر_همین_یک_نعمت_را_هم_نخواهیم_توانست_به_جا_آوردن

    #ولله_الحمد

    #من_جمهوری_اسلامی_را_دوست_دارم

    یاعلی مدد

    27 بهمن 1396

     

    اثر فاخر مرحوم محمدعلی ابرآویز:

    تو پیک خلوت روحانیان و سینه سوزانی 

    مسلمان مسلح با سلاح شوق و ایمانی

    تو شمشیر خدا بر قلب کفار گران جانی

    غریو لا تَخَف سر ده به گلبانگ مسلمانی

    الله اکبر...

     

  • ۶ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۸ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۲۸ بهمن ۹۶

    که بی حضور تو دارم به انتهای خودم...

    Related image
     

    ...بسم الله الرحمن الرحیم...

     
    جنگه...
    می دونستین جنگه؟
    واقعنی صدای تیر و موشک ها رو می شنوین یا الکی می خواین با من همدردی کنین؟
     
    جنگه... 
     
    به 
      خدا
          قسم
               که جنگه...
     
    توی جنگ دشمن یه نوع خمپاره می زد به اسم خمپاره 60! رزمنده ها اسمش رو گذاشته بودن " خمپاره ی نامرد " چون تمام خمپاره ها سوت می کشیدن و فرصت فرار به طرفشون می دادن اما این یکی آروم و بی صدا میومد و وقتی بغلت پا به زمین می ذاشت تازه متوجه می شدی که...! شاید هم دیگه هیچ وقت متوجه نمی شدی!
     
    جنگه...
    به خدا قسم جنگه و دست و بال دشمن پره از این خمپاره های شصت...
    بدترین جنگ جنگ داخلیه!!! بیرونت آرومه و هیچ کس نمی فهمه چه طوفانی اون داخل به پاست...
    راستش رو بخواین شکستش هم خیلی بده...چون تو دیگه آدم قبلی نیستی...سقوط کردی...زخمی شدی ولی اطرافیانت همچنان همون توقعات قبلی رو ازت دارن...
     
    اما به حکم " لا یکلف الله نفسا الا ما آتاها" اگه سدی جلوی راه هست حتما توانایی شکستنش رو قبلا بهمون دادن! حتما و قطعا...
     
    بعد از مدت ها این همه راه اومدم تا بگم : ج ن گِ ! حواسمون باشه 
     
    پ.ن: راستش رو بخواین قبلا با دیدن عکس شهدا آروم می شدم اما الان احساس حقارت می کنم...و نمی دونم این خوبه یا بد...فقط می دونم شهدا اول دشمن درونشون رو سر بریدن...
     
    یا أکرمَ من اعتذَرَ الیه المسیئون...
     
    هدیه به روح شهدا صلوات
     
     
  • ۵ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۴ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۱۹ بهمن ۹۶

    من با تک تک این موزاییک ها خاطره دارم...!


    ... یا حَبیبَ التَّوّابین...

    روز اولی که خواستم راه بیفتم به سمت دانشگاه...
    با خدا عهد بستم که کفش هام پوتین های جنگم باشن...و پوشیدم....و رفتم! 
    امروز آخرین امتحانِ آخرین ترم هم تموم شد و من فارغ التحصیل شدم...سه سال و چهار ماه از اون اولین روز و اولین عهد،گذشت...! 
    اتفاقات تلخ و شیرین زیادی تو این مدت برام افتاد...نمی دونم چقدر موفق بودم به عهدم وفا کنم...چقدر لرزیدم..چقدر لغزیدم...نمی دونم...فقط می دونم که دلم برای تک تک اون لحظه ها تنگ میشه...لحظه هایی که دیگه برنمی گردن...
    من توی این دانشگاه بچگی ها کردم...بزرگی ها کردم...من توی این دانشگاه عاشق شدم...من توی این دانشگاه خندیدم...گریه کردم...زمین خوردم...ایستادم! هیچ کدوم از این لحظه های مقدس رو نمی تونم از ذهنم پاک کنم...

    به قول شاعر...

    من سنگ که نیستم فراموش کنم
    آرام بایستم فراموش کنم...
    خندیدنمان می رود از یاد ولی...
    من با تو گریستم...فراموش کنم؟!


    اما به خودم قول دادم که امروز برم...و ان شاءالله یک روز با قدرت برگردم...در کسوت استادی شاید...! رضاً برضائک.
    توکلت علی الله و علی الله فلیتوکل المتوکلون...

    پ.ن1: مهم ترین دستاورد این دوران این بود که هرچقدر بیشتر رفتم جلو فهمیدم کمتر می دونم!

    پ.ن2: خدای عزیزم گفت " فاذا فرغتَ فانصَب "...پس هنگامی که از کاری فارغ شدی قامت راست کن و به کار دیگر بپرداز.

    #کارشناسی_حقوق  #پیش_به_سوی_کارشناسی_ارشد

    بیست و هشتم دی ماه یک هزار و سیصد و نود و شش


  • ۱۲ خواندم و دوست داشتم
  • ۱۶ نگاه
    • یک مسلمان
    • پنجشنبه ۲۸ دی ۹۶