فریادِ سکوت

هَرگِز وُجودِ حاضِرِ غایِب شِنیده ای...!؟ مَن دَر میانِ جَمعُ و دِلَم جایِ دیگر است...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «خدا» ثبت شده است

خدا با ما که دلتنگیم سرسنگین نخواهد شد...

خدا نیاره اون روزی رو که تغییر مسیر بدیم و اتصالمون با معبودمون قطع بشه...

که دست گیری ام ای عشق می کند آیا

                                                          خدا نکرده اگر از تو دست بردارم ؟!

دیروز از شدت ناراحتی به قرآن پناه بردم...مثل بچه ای که مادرش دعواش می کنه و گریه که میفته می پره تو بغل مادرش...جای دیگه نداره بره...

تلویزیون توی پذیرایی روشن بود...توجهی به صداش نمی کردم...قرآن رو باز کردم و آروم شروع کردم به زمزمه کردن...

 

« الَّذین أُخرِجوا مِن دیارِهِم بِغَیر حقٍّ إلّا أن یَقولُوا رَبُّنَا الله................وَ لَینصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ »

...و قطعا خدا به کسی که دین او را یاری می کند یاری می دهد چرا که خدا سخت نیرومند شکست ناپذیر است.    سوره حج/آیه چهل

 

تلویزیون توی پذیرایی روشن بود...این بار ازش صدای قرآن میومد...سرمو بلند کردم و با دقت بیشتری گوش دادم...می گفت:

«...وَ لَینصُرَنَّ اللهُ مَن یَنصُرُهُ إِنَّ اللهَ لَقَوِیٌّ عَزیزٌ »

 

و این برایم معجزه بود...

 

الهی...لَم یَکُن لی حَولٌ فَاَنتَقِلَ بِهِ عَن معصِیَتِک إلّا فی وَقتٍ أَیقَظتَنِی لِمَحَبَّتِک...

خدایا من قدرت این که از معصیتت دوری کنم را ندارم مگر زمانی که با عشقت مرا بیدار کنی...  مناجات شعبانیه

 

فتادم از پا...به ناتوانی

           اسیر عشقم...چنان که دانی

                          رهایی از غم...نمی توانم

                                          تو چاره ای کن...که می توانی

 

 
 

 

  • ۱ خواندم و دوست داشتم
  • ۲ نگاه
    • یک مسلمان
    • يكشنبه ۵ آذر ۹۶

    ابلیس مانده بود و خدا مانده بود و من...

    می گفت شیطون صبوره...خیلی هم صبوره...منتظر می مونه و می مونه و تو لحظه ای که باید ضربه ش رو می زنه...

    می گفت وجود یه نقطه ضعف کافیه تا ما رو به جایی برسونه که جلوی امام عصرمون بایستیم و اونو به قتل برسونیم....یه نقطه ضعف!


    اصلا شما اگه جای من بودین چیکار می کردین...؟

    اگه با دست خودتون سقوط رو انتخاب کرده بودین...اگه شیطون یه گوشه ی رینگ مبارزه خفتتون کرده بود و مجال نفس کشیدن هم بهتون نمی داد و بدون وقفه مشت و لگد بود که به سمتتون میومد چیکار می کردین...؟


    کوله پشتیم از شعر و شعار و آیه و سخن بزرگان پره ها! پای عملمه که لنگه...که بدجوری لنگه...که فرورفته تو لجن زار گناه...


    پ.ن1: گر بر سر نفس خود امیری مردی...


    پ.ن2: این ماجرا شاید شروع خوبی نداشته باشه اما باید خوب تموم بشه...باااااید خوب بازی کنم.

    نمی دونم چند روز یا چند دقیقه یا حتی چند ثانیه ی دیگه به من فرصت بازی کردن داده میشه...و بعدش کمک داور شماره ی منو می گیره بالا سرش یعنی: تعویض!


  • ۴ خواندم و دوست داشتم
  • ۷ نگاه
    • یک مسلمان
    • شنبه ۴ آذر ۹۶