یک مسلمان

داستان کوتاه

بسم الله الرَّحمن الرَّحیم

چند صباحی پیش از این به قصد تمرین نویسندگی داستانی کوتاه نوشتم. خوشحال می‌شوم بخوانید.

 

... کاش به حرفم گوش می‌کرد. امان از بختِ بد. کاش برای یک بار هم شده حرفم را جدی می‌گرفت. آخر این حرف‌ها که شوخی‌بردار نیست. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟
چقدر گفتم:« آقا از خر شیطون پیاده شو. بیا از این محل بریم تا زبونم لال اجل‌ت نرسیده». اما کو گوش شنوا؟ پی حرف هر ننه مرده‌ای می‌رفت الا من که زنش بودم. اصلاً اگر در زلّ آفتاب می‌گفتم: «الان روزه»، چون من گفته‌ بودم می‌گفت:« نه! الان شب‌ـه!». بعد هم چهار کلاس بیشتر درس نخواندنِ مرا به رخم می‌کشید و می‌گفت:« دِ آخه تو رو چه به این کارا؟ زن باس خونه رو آب و جارو کنه و شوهرداری بلد باشه».
فکر می‌کرد چون مرد است و چند کلاس هم بیشتر درس خوانده، از همه بیشتر می‌داند. ولی همه چیز را که در مدرسه یاد نمی‌دهند. همین کبری، دختر معصومه خانم، چنان کف دستت را می‌خواند که انگار ده کلاس مدرسه رفته، اما اصلاً سواد ندارد!

  کاش الان اینجا بود. هرچه که بود سایه سر بود. اصلاً راضی‌ام که اینجا باشد ولی حرف نزند. هرچند، تا بود هم حرف زدنش برای دیگران بود و اخم‌ش برای ما. حرف هم که می‌زد گله بود که فی‌المثل «چرا مهمون‌خونه رو جارو نکشیدی...؟ چرا انبار رو ظفت‌ و رفت نکردی؟ چرا این دختره کبری هر روز اینجاس؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟».
وقتی هم فی‌المثل جواب می‌دادم که:«آقا شوم پنجشنبه‌اس، خوبیت نداره جارو بکشم»، قیافه‌اش را درهم می‌کرد و زیر لب می‌گفت:«خرافاتی» و دیگر لام تا کام حرف نمی‌زد.

  الهی تصدق‌ات شوم، من که بدت را نمی‌خواستم. حالا کجایی ببینی همین‌ها که می‌گفتی خرافه، وبال گردن‌مان شده.
بالاخره قدیمی‌ترها -هرچه باشد- بیراه حرف نمی‌زدند. کبری می‌گفت خودش دیده که همین پسر جوون‌مرگ صفورا توی مراسم سوم آسد فضل‌الله، جدید به قدیم کرده. هرچقدر هم گفتند از قبر جدید نرو سر قدیمی‌ترها، گوشش بدهکار نبوده.
اول که میرزا حسین سرطان گرفت و به دو ماه نکشیده رفت. بعد، هنوز به چهل میرزا نرسیده، آسد فضل‌الله سکته کرد و مرد. دو هفته پیش هم که اسماعیل برق‌کار، همان پسر سیاه‌بخت صفورا، با برق خشک شد. حالا هم که... .

  امان از بختِ بد. گفتم:« آقا مرگ افتاده به جون مردای این محل. از هفت تا خانه آن‌ورتر رسیده به خانه بغلی. بیا از این محل بریم تا زبونم لال بچه‌هات یتیم نشدن».
گوشش اما بدهکار نبود. می‌گفت:« مرگ دست خداست». یکی نبود بگه:«د آخه مرد! تو که لامذهب نیستی...تو که یه نماز صبحت قضا نمیشه...چرا پی حرف نمیری؟ خدا چجوری دیگه با آدم حرف بزنه؟»

  غلط نکنم این آخری جن رفته بود توی جلدش. نور به قبرت بباره. حالا خوب شد؟ من این روزها را می‌دیدم. تو نمی‌دانستی اما کاری نبود که نکنم تا قبل از دیر شدن راضی به رفتن شوی. آقا من حتی سر پسر شدن بچه سومم، با اینکه می‌دانستم دلت پسر می‌خواهد، پیش دعانویس نرفتم. اما این‌بار برای راضی کردن شما دعانویسی نبود که سراغش نرفته باشم. شما با همه بدخلقی‌هایت سایه سرم بودی. نان‌آورمان بودی. درست است که صبح زود می‌رفتی و غروب می‌آمدی و بعد از شام هم دستت به ماشینت بند می‌شد، اما اقل‌کم همه می‌دانستند که این خانه مرد دارد. حالا چه؟

  باز هم شکر که این‌بار سر نرفتن پیش دعانویس به حرفت گوش ندادم، وگرنه عذابم دوچندان بود که چرا کاری برایت نکردم. کاش جدی گرفته بودی. از بس اعتقاد نداشتی هیچ‌کدام از دعاها هم افاقه نکرد.
این آخری را معصومه خانم معرفی کرده بود. گفت با یک بار نتیجه می‌دهد. با هم رفتیم. وقتی از تو برای دعانویس گفتم، گفت:« صفرای شوهرت غلبه کرده». نفهمیدم یعنی چه اما یک برگه داد که زیر بالش‌ت بگذارم و یک کف دست کمتر هم پودر داد که در آب یا غذایت بریزم. اسمش را از بر نشدم ولی گفت آرام‌ت می‌کند.

  همان صبحی که برای بار آخر از خانه بیرون می‌رفتی، پودر را در چای‌ صبحانه‌ات ریخته بودم و دلواپس بودم که مبادا بو ببری. دعانویس گفته بود نصفش را ولی من همه‌اش را ریختم. آخر نگران جانت بودم آقا. چه می‌دانستم اجل در راه منتظرت نشسته. کبری می‌گفت امروز که خوردی، سه روز بعد اثر می‌کند. راست می‌گفت. سه روز بعد در مراسم سوم، چقدر آرام و مطیع شده بودی.

  می‌گویند در جاده، پشت فرمان خوابت گرفته بوده که ماشین چپ می‌کند. اما من باور نمی‌کنم. اصلاً کی تا به حال دیده که تو پشت فرمان خوابت ببرد؟ اجل آدم که سر برسد مگر خواب و بیدار می‌شناسد؟ نه، نقل این حرف‌ها نیست. نقل بخت سیاه من است. با بخت سیاه هم که نمی‌شود جنگید.... .

۱۵:۰۵

وجه اشتراک ما

ما همه با هم غریبه‌ایم.

هر کدوم توی یه سن و سال

هر کدوم توی یه شهر

اما بزرگترین وجه اشتراکی که ما رو بیش از آدمای دیگه‌ به هم نزدیک می‌کنه اینه که ما داریم با هم پیر می‌شیم... .

شما عمیق‌ترین دردهای زندگی منو می‌دونید و من از غم‌انگیزترین لحظه‌هاتون با خبرم.

.

.

اینجا درون آدما مشخص‌تر از بیرون‌شونه.

و ما داریم با هم پیر می‌شیم.

ممکنه یه روز نباشید یا نباشم، اما بدونید پیر شدن برای من _ روح من_ کنار شما _روح شما_ ارزشش رو داشت. 

۰۱:۳۱

هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه...

.. به نام خدا ..

 

زندگی متاهلی قراره صبر و تحمل و به طور کلی دایره وجودی تو رو افزایش بده...

باید یاد بگیری رابطه‌ خودت با خانوادت، خودت با خانواده همسرت، همسرت با خانوادت و از همه مهم تر رابطه خودت با همسرت رو مدیریت کنی. 

و هر بار که جون می‌کنی در عین پاک نشدن لبخند از لبت، نبینی، نشنوی و حرفی نزنی اما نمی‌تونی و مجبور میشی یک روز کامل بحث کنی، قشنگ سفید شدن موهات رو از درون حس می‌کنی...و تا مرز جنون و حتی بعد از جنون پیش میری.

 

پ.ن: بعد از جنون میشه استیصال و درماندگی.

۱۰:۳۶

به تو ربطی نداره...

به نام خدا

 

... اما بعد

باید «به تو ربطی نداره» رو یاد بگیری و روزی هزار بار به خودت بگی. چون چیزایی که به تو ربطی ندارن خیلی بیشتر از چیزایی‌ان که به تو مربوط میشه. خیلی از آدما...خیلی از فیلما...خیلی از کلیپ ها...خیلی از حرفا...خییییلی از کارا...به تو ربطی نداره.

به من و تو ربطی نداره فلانی دیروز چی گفته، فلانی امروز چی پوشیده، کفش فلانی چه رنگیه، فلانی که داره از جلومون رد میشه چه شکلیه.

باور کن دیدن فیلم جدید فلان کارگردان چون همه دیدن به تو ربط پیدا نمی کنه، وقتی می دونی صحنه داره. 

اگه روزی هزار نفر توی خیابون و مترو و اینور و اونور دارن با نوع پوشش‌شون داد می‌زنن که «به من نگاه کن، بدن من به تو ربط داره»، تو روزی هزار بار با خودت تکرار کن که «به من ربطی نداره».

به تو ربطی نداره یعنی تو رو به هدفت نزدیک نمی کنه...فقط ذهنت رو کند می کنه...پس بهش فکر نکن.

 

روزانه-نوشت

18 مرداد 1401

- اندیشکده -

۲۲:۲۹

«زندِگی‌تو بکن»، نه یک کلمه کم نه یک کلمه زیاد!

.. به نام خدا ..

 

زندگی‌تو بکن...یه کلمه!

راه پیشرفت همینه. اگه می خوای به چیزایی که بهشون فکر می کنی و برات مقدس‌ن برسی، باید چشم روی بقیه چیزا که توی راه جلوی چشمات ظاهر میشن ببندی.

راه حل خوب زندگی کردن و رسیدن به هدف‌ها همینه که قرآن گفته: «وَلَا تَمُدَّنَّ عَیْنَیْکَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا لِنَفْتِنَهُمْ فِیهِ ۚ وَرِزْقُ رَبِّکَ خَیْرٌ وَأَبْقَی». «و هرگز چشمان خود را به نعمتهای مادّی، که به گروه‌هایی از آنان داده‌ایم، میفکن! اینها شکوفه‌های زندگی دنیاست؛ تا آنان را در آن بیازماییم؛ و روزی پروردگارت بهتر و پایدارتر است».

رمز آرامش در فهمیدن همین نکته‌ است که خمینیِ بزرگ در اوج آرامش گفت: «بگذارید خیال‌تان را راحت کنم. شما سیر نخواهید شد».

با بیشتر دیدن فقط سرعت خودت رو کندتر می‌کنی. پس باید چشمت رو ببندی. باید روی هرچیزی غیر از هدفت چشم ببندی. همین.

 

#روزانه_نویسی

14 مرداد 1401

۱۲:۱۴

شیطان در جزئیات است...

به نام خدا

 

اردوگاه غربِ فکری برای هر بعدی از ابعاد وجودی مادی ما برنامه‌ دارد. برنامه‌هایی که در نهایت می‌خواهند تو را و مرا به شکل و رنگی که آن‌ها می‌گویند و می‌خواهند دربیاورد. کسی را با موسیقی مقهور می‌کنند، دیگری را با فیلم‌ها و بازیگران هالیوودی‌اش، دیگری را با علم و دانشگاه‌های مجلل و دیگری را با فرهنگ لذت حداکثری‌اش...

و من و تو هم نقطه ضعفی داریم...

برای مقابله با جذابیت جهان مادی غرب چه کرده‌ای؟ چه کرده‌ای تا کم نیاوری؟ چه کرده‌ای که بتوانی امروز در دل این حجم از موشک و ترکش به پیش بروی و هویت مستقل خودت را داشته باشی؟  

 

می‌خواهم یاد بگیرم...

۱۷:۱۲

آقای رئیس...

به نام خدا

 

پلان 1:

... بله میشه مقاله‌ش کرد. آماد‌ه‌ش می‌کنم ان شاءالله.

- آره آمادش کن. عنوانش هم اینجوری که گفتم خوبه به نظرم.

- پس بی زحمت میشه عنوانی که فرمودین رو اینجا بنویسید؟

- خودکار شخصی داری؟ این خودکار اداره است.

 

پلان 2:

 ساعت حدود 19 رو نشون می‌ده. گفتگوکنان با آقای رئیس وارد اتاقش میشم. تقریبا نیمه تاریکه. اولین کاری که می‌کنه خاموش کردن کولره. می‌شینه و به من تعارف می‌کنه. جستجوکنان می‌پرسم کلید لامپ‌تون کجاست؟ میگه: «چون وقت اداری گذشته و صحبتمون هم کاری نبود روشن نکردم».

 

پ.ن: خدا از این رئیس‌های بچه مسلمونِ کاربلد روزی‌تون کنه ان شاءالله.   

۰۶:۵۹

ترس از تحریم

 در حقوق بین‌الملل اقتصادی گاه می‌گوییم «ترس از تحریم» از خود «تحریم» بدتر است؛ یعنی زمانی هست که تحریم ثانویه دیگر وجود خارجی ندارد اما باز هم شرکت‌ها از ترسِ بازگشت تحریم‌ حاضر نمی‌شوند تجارت با تو را آغاز کنند.

  خوب که فکر می‌کنم می‌بینم در زندگی شخصی خودمان هم اینگونه است. ما گناه می‌کنیم چون از تحریم می‌ترسیم. منع شدن از یک کار و ترس محروم شدن از یک نفع شخصی باعث می‌شود غیبت کنیم، دروغ بگوییم، با نامحرم دوست شویم و... .

  گاه، همین‌که می‌ترسیم با نگاه نکردن، زیبایی زنی را از دست بدهیم، یا با نگفتن حرفی از لذت بد و بیراه گفتن پشت سر فلانی محروم شویم، ما را به سمت این کارها می‌کشاند. در حالی که شاید آنچنان هم لذتی نداشته باشد یا چیز خاصی را از دست ندهیم یا اصلاً ضررش بیش از نفعش باشد. این ها را هم می‌دانیم اما می‌ترسیم، که مبادا اینطور نباشد. 

  راستش را بخواهید در مواجهه با گناه و خطا شبیه آن کسی شده‌ایم که قرار است با جنازه‌ای در یک اتاق تا خود صبح تنها بماند. اعتقاد دارد که این جسد بی جان آزاری برایش نخواهد داشت اما به اعتقادش ایمان ندارد... و این یعنی سرآغاز ترس...و ترس سرآغاز عصیان از اعتقاد است. اعتقادی که هنوز به ایمان تبدیل نشده است.  

۱۷:۰۲

اگر مجرد بودم...

به نام خدا

 

اگر مجرد بودم...می‌توانستم آزادانه تا هر ساعتی از شب، تنها، در خیابان‌ها قدم بزنم.

اگر مجرد بودم می‌توانستم ساعت‌ها بدون دغدغه فرانسه بخوانم، شعر بگویم، داستان بنویسم.

اگر مجرد بودم می‌توانستم به سفر بروم و در سکوت، به تماشای مردمی که برای‌شان غریبه‌ام بپردازم.

... و اگر مجرد بودم، می‌دانستم که دارم دروغ می‌گویم!

من هم روزی مجرد بودم...و هیچ کدام از این‌ها را به زندگی‌ام راه ندادم؛ یعنی فرصت نکردم.

آن روزها تمام وجودم حسرت بود. حسرت متأهل شدن.

و چقدر آدمی راکد است.

و چقدر آدمی ناسپاس است... .

۱۴:۳۱

قهرمان کیه؟

تو نمی‌تونی بفهمی قهرمان چیه جسپر. تو توی زمانه ای بزرگ شدی که این کلمه بی ارزش شده، از هر معنایی تهی شده. ما داریم به سرعت تبدیل به اولین ملتی می‌شیم که جمعیتش متشکله از قهرمانانی که هیچ کاری نمی‌کنن جز تجلیل از هم!

البته که ما همیشه از ورزشکارای درجه یک مرد و زن قهرمان ساخته‌ایم ولی حالا تنها کاری که باید بکنی اینه که در زمان نامناسب در یه جای نامناسب باشی، مثل اون بدبختی که میره زیر بهمن. لغت نامه بهش می‌گه: جان به در برده، ولی استرالیا اصرار داره بهش بگه قهرمان، چون اصلا لغتنامه چی می‌فهمه؟!

 

پ.ن: چقدر #جزء_از_کل‌ خوبه...و چقدر این تعابیری که در مورد جامعه استرالیا داره در مورد جامعه من هم آشناست. 

 

پ.ن دو: حداقل کتابی که دارید می‌خونید رو معرفی کنید خیر سرتون! والا :)

 

۱۳:۴۵

یک مسلمان

آه از آن آتش که ما در خود زدیم...

یَا أکرَمَ مَن إعتَذَرَ إلَیهِ المُسیئون...

شاعری هستم که حقوق می خواند،
یا شاید حقوق خوانی که شاعری بلد است... .
_ متاهل _


کتابِ در حالِ خواندن:

آخرین کتابِ خوانده شده:
Designed By Erfan Powered by Bayan